شلمچه
شلمچه........................تا امروز
مذهبی- سیاسی- آموزشی- ورزش رزمی- آموزش عرب- کربلا آنلاین
شلمچه
شلمچه........................تا امروز
طلبه جوان و دختر فراری

شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.
از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .
صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجره من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود .
نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند .
قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .
با تصرف از کتاب آموزه های وحی در قصه های تربیتی، عبدالکریم پاک نیا(بر گرفته از سایت تبیان)
مدت زیادی انتظار مرا میکشد نمیدانم چه شود دلمان
میگفتن کربلا رفتن خون میخواد
یعنی الان هم میشه واقعا کربلایی شیم
سلام آقا جان نوكر گنهكارتان داره میاد ... اذن دخول مي دهيد؟
دعا کنید آدم یا به قول حاج آقا پناهیان آدام برگردیم
اگرم آدم نشدیم که دعا کنید برنگردیم به این دلیل
بچه ها به یاد همتون هستم مخصوصا اربعین تو بین الحرمین...
شماها دیگه اسمتون خاصه میره کربلا

امشب یاد شهداولم نمی کنه
بنظر شما چرا؟
میخوام شکایت دل تنگم ببرم نجف برای دیدن کربلا.................................خدا یارم باش

السلام عليک يا اباعبدالله الحسين
تصـــــاوير حرم حضرت امام حسين عليه الســــلام زنده و مستقيــم از طريق سـايت برای مشاهده از مرورگر اکسپلورر (Internet Explorer) استفاده کنید .
امام حسين پخش مي شود .
پخش زنده و مستقیم حرم امام حسین علیه السلام
پخـش زنـده و مسـتقیـم حرم حضرت اباالفضل العباس علیه السلام
پخش زنده و مستقیم حرم امام رضا علیه السلام
پخش زنده شبکه فارسی زبان و شیعی سلام
امشب خدا میدونه بدجوری با گریه شروع کردم نمتونستم خودم را کنترل کنم زدم زیر گریه بخاطر مظلومیت امام حسین بخدا بدجوری شهید کردن امام رئوفی چون امام حسین چب بگم
میخواستم برو کربلا
نشده
گناهکارم
دل گیر از نرفتن
دارم اعتراف به بدیم میکنم دنیا نگاهم کنه توی این دنیا یکی پیدا بشه دعام کنه برم پابوس آقا شهید همت میگفت : زود یا دیر سفره جبهه رو جمع میکنند بیاید وبرید جا نمونید
خدا اونجا جا مندم خدا اینجا نمونم
میدونم این سفر هم جمع میشه
خدا کمکم کن کربلا بمیرم
کربلایی بمونم
شب میره رو سیاهیش به زغاله
خدا من زغال این جمع نشم مثل هنگام جنگ
کشیدیم من رفتم رفیق تو را
خدا نگهدار
رفیق خدا تو را نگهدار
دیدار مان در سدرالمنتهی
باشد رفیق باشد حلالم کن
رفیق خدا حافظ
رفیق یادمان باشد . یک دیگر را فراموش نکنیم. هر کدام هر جا باشیم . دیدار مان در بهشت
منم همین رفیق خداکند هر دومان در بهشت باشیم . باشد انشالا به امید حق یادت نرود به حسین سلام مرا برسان .
تو هم همین اگر رفتی حسین و عباس و زینب و زهرا و علی همه انجا در سدرالمنتهی سلام مرا برسان بگو من می ایم من می ایم حتما رفیق ....
فرمانده داد میزد .
بچه ها بچه ها بسه دیگه بوسه بسه بوسه بچه ها بیاد که دیر شد
سوار شید کربلا کربلا کربلا
کربلا بچه ها حرکت ما رفیم کسی جا نمونه از کربلا
داد میزد همه همهمه دیگری داشتند . مسافران کربلا
مسافران کربلا سوار شید
مسافران کربلا بچه ها حسین منتظر ماست تو خیمه ها کربلا کربلا
کسی جا نمونه از کربلا بیاید بالا بچه ها کربلا کربلا کربلا کربلا کربلا
کسی جا نمونه از کربلا
مسافران کربلا هر که دارد هوس کرببلا بسم الله ما رفتیم کربلا
مهمانی یار و در نیزار ....
بچه ها میان نیزار ها گیر افتاده بودند فرمانده هی دور خودش می پیچید . عصر دل انگیزی شده بود بچه های گردان فهمیده بودند که تو تله عراقی ها گرفتار امده ایم نشستیم زیارت عاشورا را زمزمه کردیم عراقی ها اتش سنگینی روی سرمان میریختند اب نداشتیم خیلی تشنه بودیم تشنگی روز عاشورا را بازیارت عاشورا زمزمه میکردیم . عاشقی محض بود ترسی از دشمن نداشتیم شب قبل دشمن را زمینگیر کرده یدیم . حالا عراق پاتک سنگینی زده و ما در تدارک تکی سنگین تر با کمبود مهمات و خستگی اما تحمل کردیم توی دهنه کانال کمین زدیم تانک ها که امدند . وای خدای من چقدر تانک به تعداد نفرات ما عراقی ها تانک فرستاده بودند شاید هم بخاطر تلفات شب گذشته منطقه جفیر تا پشت هویزه رو از چنگشون بیرون کشیده بودیم تانک ها گلوله مستقیم میزدند . از یکسو کاتیوشا هاشون و توپ و گلوله های تیر باترشون فضای منطقه را بهم پیچیده بود . فریاد یا حسین بچه ها از کانل به قلب زبونشان شعله زد و سوختند . با کلاش و قناسه میزدیم گلوله ارپیچی مون محدود بود . ارپیچی زن ها رفتند روبروی تانک ها شاید تونستند ده تا تانک و بزنند نمیدانم یه مرتبه هوا یه طوری بهم پیچید . از هوا زدنشون هلیکوپرتر ها نمیدنیم از کجا امدند . اخر ارتباط ما کلا با گردان ها و فرماندهی تیپ مان و قرار گاه کربلا قطع بود . دور تا دور مان نیزار بود و مرداب هوارو غبار گرفت . اینو نگفتم عراقی ها شاید به حجم نفرات ما هزار برابر روی سرمان گلوله پاشیدن ما چسبیده بودیم به زمین گوشمان چسبیده بود به خاک با صدای گلوله ها که به زمین میخورد . تعدادو نوع سلاح رو متوجه بودیم کاتیو شا ها شون در دقیقه بیست تا میزد کنار دست مان میخورد تو مکرداب یه صدای عجیبی میداد . منطقه ارام شد باز گرسنگی و تشنگی سراغ ما امده بود . فرمانده دستور داد موقعیت رو عوض کنیم چون میدانست دشمن دوباره میاد سراغ ما تازه هوا تاریک شده بود توی نیزار ها بی هدف رفتیم . کور زدیم هرچه بادا باد لا اقل جای دیگه اینقدر تو دسترس دشمن نخواهیم بود چند کیلومتر لابلای خاکریز ها و نیزار ها دور خودمون میچرخیدیم من یه دوربین مادون قزمز و یه کلت برتا عراقی دستم بود . بسته بودم کمرم از وسط کاروان می امدم بیرون به گردان دستور میدادم . بچه ها ببینید داریم یه راست میریم تو لوله تانک عراقی ها . فرمانده از پشت هلم داد و گفت کوچلو بر و تو صف گرگ میخورد گفتم حاج رضا داریم اشتباه میریم تو. دل مرداب راه بازگشت ما فقط کانال عراقیاست میشه رفت با اونا احوال پرسی کرد گفت برو تو صف حرف نزن میدانست گم شدیم یه گردان خسته و گرسنه تشنه شد نه شب کنار خاکریز دراز به دراز افتادیم نمیدونم ولی زیر پا مون مرداب و نیزار بود راستش فرمانده میدانست هم گم شدیم هم تو دل دشمنیم خدا به فریاد بچه ها برسه چطوری از ما پذیرائی کنند اون دیگه لطف بعثی هاست . راستش به مهمانی دشمن رفته بودیم . برامون سفره داغی پهن کرده بودن عراقی ها دراز کشیدم فرمانده دسته اسمش عبدالله بود کنارم علی و بقیه همینطور تو یه ردیف زدیم به خواب .:
تازه چشمم گرم شده بود سرم از جا بلند شد یه چیزی رو کوبیدن تو سرم چشمم رو باز کردم دیدم هوا غبار گرفته وای یه چیزی سیاه از اسمان مثل شهاب به سرعت داره میاد رو سرم تا رفتم به خودم بیام خورد کنارم /: سوختم سوختم اتش گرفتم فریاد زدم یاحسین سوختم یا زهرا یا مهدی تند تند فریاد میزدم یا حسین یا حسین نیمه تنم و کشیدم بلند بشم خمپاره دوم امد و دستم و برد دیدم دست راستم تیکه تیکه شده انگشت ندارم پاشیده تا مچ باز فریا یا حسین گفتم یا ابوالفظل بلند و بیقرا ر داد زدم عباس دستم دستم سوخت هی دور خودم میچرخیدم فریاد یا حسین ....
گردان همه با جیغ من از خواب بیدار شدن من فریاد میزدم و عباس و حسین و صدا میکردم تنم گرم بود و هی مثل کبوتری زخمی میرقصیدم فریاد یا حسین و یه گلوله خورد تو کمرم مثل سرو افتادم توی نیزار ها نصف تنم رو خاک نصفم توی مرداب فقط تونستم خودمو بکشم رو خاک نگاهی به اندامم انداختم دیدم تمام نیمه راستم سوخته و ... دو تا خمپاره شصت دست خورده کنارم صدتا ترکش همین حالا توی تنم است و اینکه صد جای تنم انشب با ترکش سرخ سوراخ شد درد شروع شد و ناله ها بهم پیچید. عبدالله ارام صدام زد علی ناله میکرد نمیدانم ولی سی نفر در دم شهید شدن گردان خسته و تشنه با این همه شهید و زخمی چه بکند عراقی ها فهمیده بودن و منطقه روی سرمان را قیچی زدند مدام گلوله مستقیم میزدند کسی نمی تو.نست سر بلند کنه . شهدا رو اونجا دفن کردن چون میدانستند راهی برای تخلیه نیست و لاجرم از دست دشمن باید شهدا رو پنهان میکردن
درد داشتم زخم هایم میسوخت یکی گرفت چفیه ام رو بست به دستم اما نمیشد باز دید تمام تنم خونینه کجا مو ببنده هر جارو میدید زخمی و پاره کفشم رو از پام رفت در بیاره دید به پام چسبیده میسوخت تنم درد و تشنگی بیش از تحملم فقط میگفتم یا حسین یا زهرا بیشتر بچه ها از ترس اسیر شدن رفت فرمانده و و بعضی ها موندند مجروحین سرپائی رفتند من تنها باز مانده زخمی و سوخته دل نه شهید شدم نه زخمی سطحی بودم فرمانده نشست رو سرم تا یک ساعت صورتم رو میبوسید و لبم را دید خشکیده و ترک داره راهی نداشت حتی یه جرعه اب نبود ..
استخوان دستم چون بریده شده بود بیش از همه جایم درد داشت این دل فرمانده را شکسته بود سرش را میچرخاند و گریه میکرد تا من نبینم اخر من سنی نداشتم فقط شانزده سالم بود بیش از حد درد داشتم بدنم طوری بود بدون پتو یا بلانکارد نمیشد تکان داد . یه نفر به نام ابو طالب امد کنارم گریه میکردم و یا زهرا میگفتم دراز کشید مثل یه مادر بغلم کرد تنم یخ زده بود بدنش داغ بود احساس عجیبی داشتم تو بغلش ارام میشدم دلش میخواست بلند بشه شرم میکرد تنهام بزاره فرمانده مثل پروانه دور سرم میچرخید و صدام میزد . هی به این بنده خدا میگفت چه شد خوبه اون میگفت نه حالش خیلی بده امدن یه گودال حفر کردن اول میگفتن پتو پیدا بشه میبریمت . یه پتو اوردن منو گذاشتن توی پتو گذاشتن توی گودال نشست رو سرم تا ان موقع چهار ساعت از مجروحیتم گذشته بود داشت کم کمک روشن میشد از ناله ها خبری نبود تقریبا عراقی هم خواب رفته و منطقه بیصدا شده بود . یه مرتبه دیدم یه مرد بلند قامتی روی سرم ایستاده . منو به اسم صدا زد هی شاه داماد اخر نمردیمو دامادی تو هم دیدیم زانو زد دیدم رضا بچه محله ماست نمیدانم قدرت نداشتم فکر کنم از کجا امده کجا بوده گفت مگه من میزارم بچه بسیجی ناز منو عراقی بگیرند پدرشونو در میارم داشت دلداریم میداد هوا دوباره دگر گون شد اسمان بهم پیچید عراقی ها باز منطقه را گلوله باران کردن صدای گلوله ها رو که از رو سرم میپیچید و رد میشد حس میکردم درد داشتم بدنم کرخ شده بود شش ساعت با پیکر خونین تو دشت و نیزار های جفیر افتاده بودم هیچ وسیله امدادی نبود تنم میسوخت دستم از درد کرخ شده بود رضا رفت بلندم کنه جیغ زدم وای سوختم سوختم تکونم نمیشد داد بدنم یخ شده بود میلرزیدم لبا سشو در اورد انداخت رو تنم منو کشان کشان برد وسط کانل گذاشت. همینطور میکشیدن تمام تنم خونی وزخمی
هی میکشیدن روی خاک نمیشد راهی دیگه نبود

روی پتو به اجبار دو نفر رو پیدا کرد خودش از جلو و دو نفر پشت گفت یا حسین و بلندم کرد هنوز ده قدم نرفته بود دستشو رها کرد .یا حسین جان سختم اخ قلبم سوخت از بالا رها شدم افتادم تنم سوخت باز دوباره خون ریزی کرد رضا همینطور ناله میکرد با قامت بلندش میچرخید تو خاک گلوله قناسه مستقیم تو قلبش خورد .دو نفر بلندش کردند بردنش من ماندم تنها و غریب تو نیزار دیگه حس نداشتم حرف بزنم تنم زرد و سرخ تشنگی لبم را ناله میکردم .یه ریز ارام و بیقرار و بیتاب ناله میکردم یا زهرا یا مهدی یا حسین فقط ناله عباس جان دست دستم عباس دستم درد میکنه درد دارم عباس جونم . چشممو میبستم یا زهرا یا حسین داشتم زمزمه میکردم فرمانده با دونفر رسیدن نشستد و در گوشم گفتن ببخش ما رو شرمنده ایم شرمنده سرشو گذاشت های های گریه کرد میگفت پسرم پسرم درد داری عزیز دلم هی تنمو میبوسید هی لبمو با زبانش خیس میکرد هوا دیگه روشن شد دونفری اوردنم روی پل نیسان خدای رضا کنار پل تنش یخ زده و به شهادت رسیده اخه بلوزش روی تنم بود گفتم فرمانده این و ببر بزار رو تنش تنش یخ کرده فرمانده اشک ریخت و گفت پسرم رضا رضا شهید شده دلم ریخت خدایا اون برا من اینطوری شده فرمانده فرمانده مگه گنا هم چیه چرا هی این زمین چرا اسمان منو بالا نمی کشه چرا زمین تنم رو چسبیده . گفت پسرک چشنده عشق لیلی تو
لیلی تو میگه گفتش به مجنون بگوئید زنده بماند
چقدر امشب هوا افتابیست

دلم ریخت دیگه نا امید شدم از شهادت به مجنون بگو زنده بماند . خدایا چرا منو قبولم نمیکنی . گردان پشتیبانی از راه رسید چند نفر منو گذاشتن روی بلانکاردو بردن چند متری رفتیم از پل که گذشتیم دو باره عراقی ها منطقه را بستند به اتش من روی بلانکارد بودم صدای صوت خمپاره که می امد بچه ها منو از بالا ول میکردن محکم میخوردم به زمین ناله میکردم زخم و ..... قسم میخوردن و عذر خواهی میکردن باز دو باره صوت خمپاره از بالا رها میشدم شاید تا مقصد صد بار تنم خورد به زمین . هوای خرمشهر توی اردیبهشت هم مثل تابستان سوزان شده بود گرم گرم چهره ام زرد زرد شده بود.

منو گذاشتن کنار خاکریز جاده خاکی بود یه تویتا امد پر شهید منو انداختن تو شهدا عقب تو یتا تو یتا با سرعت باد از زیر گلوله و خمپاره رد میشد تنم خونین بود زرد زرد شده بودم رسوند جلوی سنگر امداد . پرستاری امد پرسید چند تا زخمی داریم راننده گفت هیچ همه شهدا هستن من دیگه حال حرف زدنو نداشتم اگه حتی خاکم میکردن قدرت نداشتم اسممو بگم پرستار زبده ای بود پرید بالا به چند نفر دست زد چشمش به من افتاد خندید گفت الله اکبر صلوات فرستاد راننده داد زد یا حسین زنده است و پرستار نبضم منو گرفت صورتم رو بوسید یه دختر جوانی بود ارام بغلم کرد گذاشتن روی بلانکارد همش یا حسین یا حسین میگفت زمزمه میکرد این کی زخمی شده تنش یخ زده یخ شده گذاشتنم روی تخت با پنبه لبم رو خیس میکرد صورتم رو دست می کشید و من و ..
نا گهان یه توپی خورد روی سنگر امداد پر دود شد خیلی درد داشتم اما حسی نداشتم که حتی ناله کنم فقط نیم نگاهی به پرستار پرستار در کرده بود چه مسافر غریبی هستم بغلم کرد برد توی امبولانس گذاشت روی سرم نشست تا اهواز خم میشد منو می بوسید لبم ترک داشت گفت کی زخمی شدی با ناله گفتم دیشب گفت از کدام تیپ هستی گفتم کربلا کربلا کربلا یا حسین گفت و گریه افتاد یا علی اکبر یا زینب درد داری تنت میسوزه
تنم درد داشت دستم میسوخت به بیمارستان جندی شاپور اهواز رسوندنم در سالن بیمارستان کلی بچه های زخمی بودندیه سطحی پانسمان کردند حتی به زخمم هم دستی نزدن سرم وصل کردن و برگردوندند به فرودگاه بی حال بودم دختر پرستار ولم نمیکرد کنارم بود با پنبه لبم را خیس میکرد لبم خشکیده بود یا د حسین و کربلا بودم حسین هم تشنه بود توی سرزمینی زخحمی شدم که حسین انجا تیغ تنشو به وفا امده بود تیر و ترکش تنمو منم یاد حسین خدایا پس چرا مگر گنا هم چه بود چرا پرواز م شکست . به فرودگاه رسیدیم پرستار کنارم بود توی هواپیما کنارم نشست وضع عجیبی داشتم حس نداشتم نام پرستار را بپرسم در هوا پیما گرم بود .
راستش را بخواهید کل ماجرا برام یه مستی محض بود یه روزانه عاشقی با انهمه درد حس داشتم وقت دامادی منه راست گفت داماد شدم البته لیلی من خدا بود خدا خیلی عاشقانه بود . هرگز این مستی عاشقانه تکرار نمی شود . حالا حس میکنم چقدر با ان همه درد و رنجی که توی هوای سوزان خرمشهر ان حال سخت برام چقدر عزیز است اونای که داماد شدن اونای که عروس شدن به اونا میگم چه حسی زیبا داشتید لذت پذیر بود نه عروسی شما من هم این حس زیبا را فرا موش نمی کنم . دلم حالا میفهمه اون روزانه عاشقی دیگه تکرار نمیشه . اگر چه انهمه انشب درد کشیدم داد زدم فریاد یا حسینم تن زمین را میلرزاند زیبا بود خیلی قشنگ بود به قشنگی ان دوره دیگه ندیدم ندیدم به بیمارستان شهید دکتر فقیهی شیراز رسیدیم مردم استقبال بزرگی کردند از زن و مرد بچه های بسیجی رو می بوسیدند زخم های ما رو تبرک میکردن . راستش الان هم هستن کسانی که ارام نزدیم میشن دستم رو می بوسن میگن یا قمر بنی هاشم
به بیمارستان رسیدم دیگه عصر شده بود و هوا باز دوباره داشت تاریک میشد کم کم هوا که تاریک شد . مردم رو از بیما رستان بیرون کردن تنم داشت می سوخت دستم خیلی درد داشت ابم نمیداند چرا اینقدر تشنه ام خدایا اینهمه تشنگی دیگر حس نکردم تشنه اب باشم . گا ها فراموشم میشه ابی بنوشم تشنگی ام ان روز سقوط کرد . پرستار مسافر من با من بود در تعجب بودم این همه بسیجی این پرستار از خط مقدم با من امده تا شیراز به اتا ق عمل بردنم
لخت کردنم وای تازدیدم تمام تنم سوراخ سوراخ شده پرستار و دکتر گفتن عراقی ها حسابی دلی از عزا در اوردن هرچه خمپاره بود زدن تو تنت از تنم عکس گرفتن گفتنم مرد اهنی شاید هم مرد فلزی دکتره روی سرم با من شوخی میکرد من درد داشتم دیگه شده بود زمان مثل شب پیش که ترکش خوردم . دکتر پرسید چند سال داری با ناله گفتم شانزده گفت اوه چقدر زود داماد شدی لبم خنده ای پس رفت پرستار لبم را بوسید گریه افتاد دکتر بیرونش کرد . میدونی حالا میفهمهم انروز ها ما جسم نداشتیم اسمانی بودیم . دکتر گفت خوابت میاد امپول بیهوشی تو دستم بود نتونستم جوابشو بدم یه وقتی بیدار شدم دیدم تنم همه سفید پوشه دست راستم تا ارنج پانسمان شده تمام تنم پانسمانه صبح پرستاره امد پرسیدم یه پرستاری بود دیشب از منطقه با من امده بود . خندید و گفت هی کجائی دیشب چیه تو الان بیست روزه مهمان مائی تعجب کردم نمی تونستم زیاد حرف بزنم . گفت تو کما بودی تازه دیشب بهوش امدی که خوابت کردیم پرستارتم همان شب رفت خط .
پرستار یه امپولی زد توی رگم تا استخوانم سوخت جیغ زدم رنگ زردی داشت هرچه تو رگم میرفت سوزش بیشتری داشت . دستم رو نگاه کرد دیدم یه پرستار دیگه یه لگن اب اورده گفت به من فقط تحمل کن تموم میشه این روز های رنجتون دستمو رفت باز کنه چسبیده بود نگذاشت ببینم چه شده محکم زد و کند فریا د کردم گریه افتادم اخر من ان موقع فقط شانزده سالم بود بچه بودم مرد تحمل شده بودم دستمو گذاشت توی تشت اب اکسیژنه خدایا این دیگه چیه تمام تنم سوخت داد زدم فریاد زدم میدونست چه دردی دارم گریه افتاد صورتم را بوسید . تازه اولش بود هنوز باید تمام تنمو باز میکردو دوباره پانسمان میکرد . تنم داغ شده بود از وقتی که گلوله خوردم بیشتر درد کشیدم . خدایا خدایا تحملم صبوری صبرم بده در برابر این همه درد از فردا صبح هنوز صبح نشده پرستار صدای کفشش می امد با صدای کفش پرستار از خواب میپریدم میدانستم درد ها دوباره اغاز میشه با هر تک صدای پای پرستار تپش قلبم تند تر میشد پرستار که به اتاق میرسید رنگ در چهره نداشتم یه تشتی تو دستش بود و یه امپول زرد رنگی تو دست پرستار دیگه خدایا فقط به من صبر عطا کن در برابر این همه درد ولی تحمل کردم تحمل کردم شاید گریه کردم جیغ زدم ولی تحمل کردم رنگ چهره پرستار می پرید میدانست چه رنجی را باید تحمل کنم نه من تمام بچه های جانباز همین راه پر از درد عاشقی را رفته اند
. دو ماه در بیمارستان شیراز بودم اصلا پزشک های من نمیدونستن چه کنند اخر صد تا ترکش توی دست و پا و تنم بود و گلوله و این همه زخم از پای چپم پوستم و میکندن میزدن به پای راستم از دست چپم به دست راستم دیگه اصلا هیچ جائی نبود توی تنم که ....
ششماه هم توی بیمارستان زادگاهم بودم . یکماه در بیمارستان پاستور تهران یکماه بیمارستان دکتر شریعتی تهران و ساسان سمیه . حضرت فاطمه الان از اون دوران بیست سال گذشته کلا دوازده بار جراحی شدم به لطف خدا اکنون با یه دست و صد تا ترکش میتونم ادعا کنم که یه جانبازم و یادگار دفاع مقدسم و شکرم برای اینکه خدا به من سلامتی داد خودش هم گرفت دستی داد و گرفت اصلا یادم نمی اید با اینهمه درد و رنج هرگز در اراده اهنینم خللی وارده شده باشد . به دنیا هم وابستگی ندارم مدتیست دلم گرفته از این قفس تنگ دنیا خسته شدم راستش جایم اینجا توی دنیا نبود حالا خدا چرا ... فکری حالا بحال دلم نمیکنی... چرا باید
در این دیار غربت زندانی دل خویش باشم
غریب با دل خویشم چرا به دیدارم نمی ائید
دلتنگ تر از این روز ها هرگز نبوده ام التماس دعا* بازمانده
منم وتنهایم
مولایم عزیز زهرا
دلم گرفته از این دنیا منم زخمهای جبهه
مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظهای که در شب تاریک در شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یکصدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن میگفتم و سرود العجل سر میدادم.
آری من همان بچه سپاه هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "کلاش" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی میگذاشتم چشمانم را نیز میپوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظهای میشد که هیچ چیز نمیدیدم، نفسم به سختی بالا میآمد.
آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبودهام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب میآوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".
مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر میشود.
دیگر زندگی برایم به سختی میگذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریههایم را روز به روز کمتر گزارش میدهند.
امسال ۵۵% اعلام کردهاند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.و دیگر توان نشستن نیز ندارم
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریهام میگیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام دادهام از خودم بدم میآید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خوردهام مرا متلاشی کرده است.
از رنجها نمینالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمیگویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان میشود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت میکنم.
از طعنه عوام نمیگویم که زیاد ناراحتم نمیکنند.
آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام میشدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبههها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضیها میگفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.
آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کردهاند، میزهایشان بزرگتر و رنگینتر شده، اتاقشان را مبلمان کردهاند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره میکند.
رقص صندلی گردانشان دل را مینوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریشهایشان کوتاهتر شده و صورتهایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.
آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! میبینند، دعوایمان میکنند، ما را دیوانه خطاب میکنند.
از یقه ما میگیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون میاندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.
نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان میگویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.
آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر میدانی که چه نامهها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.
ای عزیزتر از جان؛
برگها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیدهای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگههای پزشکی و نسخههایم را نیز دیدهای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمیتوانم.
دیگر خسته شدهام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.
حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن

داستانهايی از زندگانی مرحوم سيد (ره)
نظر «مرحوم سيّد» راجع به فلسفه و عرفان
(مصطلح و رائج)!
آيتالله حاج سيّدجواد ميرسجّادي (نوه دختري و از ملازمين مرحوم سيّد) براي اينجانب نقل نمودند :
مرحوم سيّد با فلسفه و عرفان (مصطلح) مخالف بود.
از «حوزه قم» به «حوزه نجف» اعتراض ميشد كه :
چرا حوزه نجف «فلسفه و عرفان» ندارد؟ و...
اين سخنان به گوش «مرحوم آقا» رسيده بود.
ايشان در جلسهاي كه مدرّسين حوزة نجف در آن دعوت شده بودند،
فرمودند :
نجف، كارخانة اجتهاد است، هر كس اينها (فلسفه و عرفان) را ميخواهد برود «قم»!
من راضي نيستم اين أمور مطرح شود!!
آقا شيخصدرا بادكوبهاي، استاد تدريس منظومه (سبزواري) بود.
أمّا يك مرتبه (در أواخر عمر مرحوم سيّد) فلسفه را كنار گذاشت!
من (آقاجواد ميرسجّادي) قبلاً پيش ايشان (شيخ صدرا) مقدّمات را خوانده بودم.
به ايشان (يك وقتي) گفتم : ميخواهم «منظومه» بخوانم.
گفت : من ديگر منظومه درس نميگويم أمّا كسي را پيدا ميكنم.
بعد از چند وقت گفت : «سيّد عبدالأعليَ سبزواري» را تعيين كردم. «سيّدعبدالأعليَ» فوقالعاده، مريدِ آقا بود.
رفتم پيش «سيّدعبدالأعليَ» در منزلش «منظومه» را شروع كردم.
3 يا 4 هفته رفتم درس منظومه.
«مرحوم آقا» هر چند وقت يك مرتبه سؤال ميكرد از من كه : چه ميخواني؟
يك بار سؤال كرد : چه ميخواني؟ گفتم : تازه «منظومه» را شروع كردهام.
سؤال كرد : پيش كي؟
گفتم : نزد سيّدعبدالأعليَ.
فرمود : پسرم «قَليلُه يضُرّ و كثيرُه لاينفَع (كم خواندنش ضرر دارد و زياد خواندنش نفعي ندارد)!
آقا! در فقه و أصول و روايات و تفسير زحمت بكش! اينها (فلسفه) به چه درد ميخورد؟!!
اجتهاد واقعي از نظر مرحوم سيد
آيتالله شيخ عبدالحسين فقيهي :
چون مرحوم آقا سيّدأبوالحسن اصفهاني مرجع أعلاي شيعه بود به همين جهت در مرافعات، شخصاً دخالت نميكرد و قضاوت در مرافعات نزد علماي درجه دوّم برده ميشد.
أمّا تا حكم آنان توسّط «آقا سيّد أبوالحسن» تنفيذ نميشد، ارزش قانوني پيدا نكرده و مورد قبول قرار نميگرفت.
اتّفاقاً در جرياني يكي از علماي بزرگ آن روز نجف، كه گرايش زيادي به «فلسفه» داشت و اصطلاحات فلسفي را زياد در علم أصول و فقه به كار ميبرد، حكمي ميكند.
وقتي به مرحوم آقا سيّدأبوالحسن پيشنهاد ميكنند كه اين حكم را تنفيذ كند، زيرا مجتهد جامع الشّرائطي آن حكم را داده است.
ناگهان «سيّد» با عصبانيّت جواب ميدهد :
مگر هر كس كه مقداري اصطلاحات فلسفي را به هم بافت مجتهد است؟!!
«اجتهاد» فهميدن مذاق أئمّه (عليهم السّلام) از أخبار مرويّه از آنان است!
ماخذ: مجله نور علم-دوره 3 ش 4-ص 107
فقاهت مرحوم سيد
آيتاللّه سيّدمحمّد حسن مرتضوي:
از فقيه اصفهاني و مرحوم سيد استفتائئ به اين شرح ميشود:
مزرعهاي را فردي به مدّت 30 سال وقف كرده است، ولي معيّن نكرده برأساس سال شمسي يا قمري.
اگر به سال قمري باشد، مدّت وقف پايان پذيرفته و اگر شمسي باشد، يك سال ديگر باقي مانده است!
چه بايد كرد؟
«محقّق نائيني» پاسخ داده بود :
چون سال و ماهي كه در أحكام شرعي موضوعيّت دارد، نوعاً سال قمري است، بنابراين مراد واقف، سال قمري بوده است.
«فقيه اصفهاني» پاسخ داده بود :
چون مورد وقف مزرعه است. مقصود از سي سال يعني 30 محصول!
از اين روي سال قمري، نقشي در آن ندارد ناگزير بايد سالها را شمسي محاسبه كرد!
گفتند : همينكه محقّق نائيني، نظر «فقيه اصفهاني» را ديده بود، آن را پسنديده و تأييد كرده بود!
(مجلّه حوزه شماره :ش55)
حفظ آبرو
1 ـ شخصي از شهرش آمد خدمتِ «مرحوم سيّد» و از وكيل ايشان در آن شهر شكايت نمود.
«سيّد» وكيلِ خود را از آن شهر طلبيد.
آن وكيل به نجف بازگشت و خدمت «مرحوم سيّد» رسيد در حاليكه منزل ايشان پر از جمعيّت بود.
وكيل، پائينِ مجلس نشست تا آنكه مجلس خلوت گرديد.
«سيّد» او را به نزد خود خواند.
وكيل هم به حال دويدن و با شتاب خدمت ايشان رفت!
«مرحوم سيّد» به او فرمود :
شما ديگر همين جا بمانيد و لازم نيست به آن شهر برويد!
وكيل هم مجلس را ترك گفت و رفت.
حاضرينِ در مجلس از «مرحوم سيّد» پرسيدند :
چرا از ايشان درباره آن شهر (و موضوع موردِ شكايت) تحقيق نفرموديد؟!
«مرحوم سيّد» فرمود : من او را طلبيدم براي تحقيق، أمّا چون ديدم حتّي راه رفتنش در مثلِ اين مجلس، عادي نيست و ميدَوَد! دانستم كه او صلاحيّتِ وكالت را ندارد و حقّ با كساني است كه از او شكايت كردهاند!
أمّا چون نخواستم او را ناراحت كنم، آبرويش را حفظ كرده و از او خواستم در نجف بماند، بدون آنكه از علّت اين كار آگاه شود!
(پندهايي از رفتار علماي اسلام: صفحه 57)
2- وقتي از ايشان ميخواهند (بواسطه تسهيل در كار) كاتب و محرِّر داشته باشند و خود مستقيماً جوابگوي نامههاي فراوان نباشند.
ايشان ميفرمايد :
شما نميدانيد، نامههايي به من نوشته ميشود كه سرتا پا فحش است!
و من نميخواهم كسي متوجّه اينها بشود و آبروي كسي برود!!
نويسنده : اينجانب يكي از آن نامهها را (كه در نزد بعض ملازمين مرحوم سيّد بود) مشاهده و مطالعه نمودم. (چند صفحه بزرگ حاوي جسارت و توهين و اعتراض شديد به آن مرحوم بود!).
3 ـ به مرحوم سيّد اطّلاع ميدهند : وكيلِ شما در فلان جا صلاحيّت ندارد و از ايشان ميخواهند وكالت را از او بگيرد.
فرموده بود : من وقتي به او وكالت نداده بودم، مقداري آبرو داشت و وقتي به او وكالت دادم، آبرو و وجههاش در ميان مردم بالا رفت.
حالا اگر از او وكالت را بگيرم، تمام آبرويش ميرود!
و من حاضر نيستم آبرويي كه او از خود داشته را از بين ببرم!!
(سراجالمعاني: صفحه 251)
نويسنده : از بعض موثّقين شنيده شد در همين قضيّه، «مرحوم سيّد» بدون اينكه آن شخص را صراحتاً از وكالت عزل نمايند، شخص ديگري را به عنوانِ وكيل به آن منطقه اعزام نمودند، تا تلويحاً (و با حفظ آبروي وكيل أوّل) هم (عملاً) وكالت از او سلب شود و هم آبرويش (تا حدودي) حفظ شود!
4 ـ از بعض موثّقين شنيده شد : «مرحوم سيّد» براي طلبهاي حوالهاي مينويسند (خطاب به تاجري كه : فلان مبلغ را به او بپردازد) آن طلبه با اضافه كردن نقطهاي مبلغِ حواله را ده برابر ميكند و به آن تاجر ميدهد!
گيرنده حواله در صحّت و درستي آن حواله شك ميكند.
به طلبه ميگويد : شما براي گرفتن پول، بعد بيائيد. در اين بين از «سيّد» سؤال ميكند كه آيا شما فلان مبلغ را نوشتهايد؟
«مرحوم سيّد» از جريان باخبر شده، أمّا براي حفظِ آبروي آن طلبه (و أهل علم و لباس روحانيّت) ميفرمايد :
آري همان مبلغ درست است!!
بعضي افراد كه از جريان باخبر ميشوند به ايشان اعتراض ميكنند.
ميفرمايد : آبروي (نوع) طلبه و أهل علم بالاتر از اينها أهميّت دارد!!
5 ـ نويسنده : در كتاب خاطرات و أسناد (كه توسط انتشارات وحيد و به كوشش «سيفالله و حيدنيا» چاپ گرديده است) در ضمن خاطرات آقاي «عبدالحسين اورنگ» صفحه 51 به بعد) آمده است :
سيّدصالح حلّاوي، أهل حلّه، واعظي بود كه از طرفِ انگليسها در كويت تبعيد شده و آنجا ساكن بود و همه روزه در «حسينيّة شيعيان» منبر ميرفت و در مصيبت حضرت زهرا-س- (در أيّام شهادت آن حضرت) روضه ميخواند و از سنّيهايِ مستمع گريه ميگرفت!
از فصاحت و قدرت بيان آن سيّد (كه حقيقتاً پهلوان خطابه بود) خيلي تعجّب كردم و با سيّد رفيق شدم...
چند سال بعد از آن تاريخ، من به زيارت كربلا مشرّف و زمستان 1304 شمسي را در كوفه ماندم.
روزي، همان «سيّد صالح» در كوفه به ديدنم آمد و معلوم شد از تبعيدِ كويت نجات يافته و در كوفه سكونت اختيار كرده است.
از وضعش پرسيدم.
قسم خورد كه: ديشب، زن و بچه و خودم گرسنه خوابيديم!!
بسيار متعجّب و متأثّر شده، سبب را پرسيدم.
گفت : در مجلسي به منبر رفتم.
«آقا سيّد أبوالحسن اصفهاني» از پاي منبرِ من برخاست و رفت.
خبر اين حركتِ آقا نسبت به من شايع شد و اَحَدي ديگر مرا دعوت نكرده در نتيجه با فلاكت دست به گريبان هستم.
ألبتّه هر چه مقدور بود بجا آورده، عصر، نجف رفته با «آقا سيّد أبوالحسن» نماز خواندم و به ايشان گفتم : باقلا و گوشت برّه و... داريم (براي آمدن به كوفه از ايشان دعوت كردم).
فرمود : فردا من كوفه منزل شما ميآيم و تشريف آورد.
بعد از صرف غذا و خواب، به ايشان، ملاقاتِ سيّد صالح و سرگذشتِ او را عرض كردم.
فرمود : بلي! نظر به اينكه هرچه حرف در دهانش بود بدون دقّت و تأمّل ميگفت (به اين جهت من مجلس او را ترك نمودم).
عرض كردم: ألبتّه حقّ با «آقا» بوده أمّا از نتيجة عملِ آقا نسبت به سيّد، به زن و بچههايش كه گرسنه ماندهاند هم فكري فرمودهايد؟!
چند لحظه تأمّل نموده بعد فرمودند : اين هم مطلبي است!
ديگر صحبتي نشد.
در خدمت ايشان به «نجف» آمديم.
بعد از أداي نماز با ايشان به حرم مشرّف شدم و «آقا سيّدمحمّد» معروف به «پيغمبر» را كه از اصحابِ حضرت سيّد بود، ملاقات و ايشان را كناري برده، داستان را برايش تعريف كردم و از او كمك طلبيدم.
بعد از دو روز خبر داد كه كار را تمام و اصلاح كردم و قرار شد شبِ جمعة آينده بعد از نماز مغرب و عشأ «آقا سيّدصالح» منبر برود و «آقا» هم پايِ منبر بنشينند و استماع نمايند!
همانطور شد! من هم رفتم و پس از خاتمه منبر در خدمت «آقا» به منزل ايشان رفتيم.
حضرت سيّد به «آقا سيّدمحمّد پيغمبر» فرمود :
اشخاصي كه ميهماني ميدهند، حالا وقت ميهماني دادن آنها است.
فوري عرض كردم :
اشخاصي كه در ميهماني بايستي باشند، معيّن فرمائيد و فردا كه جمعه است، تشريف بياوريد.
ايشان قريب پنجاه نفر را به «سيّدمحمّد پيغمبر» فرمودند.
من هم براي تدارك، فوري به كوفه رفتم و بسياري از ايرانيان كه با عيال به زيارت آمده و زمستان هم توقّف نموده بودند (مانند من، در كوفه منزل گرفته، سكونت داشتند) همان شب به همة آنها خبر داده، تماماً در تداركِ فردا، همدست شدند.
فردا دو ساعت به ظهر مانده «حضرت آقا» تشريف آورد.
آدَمِ خود را دنبال «آقاسيّدصالح» فرستادم كه «آقا» تنها هستند.
زود آمد و قبل از آمدنِ ميهمانها به «آقا» عرض كرد :
حالا كه شما از من گذشت فرموديد و من هم توبه كردم!
آيا واقعاً اشخاصي را كه بالايِ منبر، من فاسق و فاجر ميخواندم! صحيح نبود؟!
حضرتِ سيّد فرمودند : تنها شما از حقِّ آنها اطّلاع داريد؟!
خدا هم از فسقِ آنها سابقه و اطّلاع دارد!
و آيا تنها همين چندنفرِ ساكنِ نجف فاسقند؟!
يا در ساير أماكنِ دنيا هم، فاسق يافت ميشود؟!
آقا سيّدصالح عرض كرد :
خير! فاسق تنها منحصر به اين چند نفرِ مقيمِ نجف نيست! در تمام روي زمين فاسق زياد هستند!!
مرحوم سيّد فرمود :
در هيچ كتابي ديدهاي و يا از كسي هيچ شنيدهاي كه خدا درنا(بوق و شيپور) در دست بگيرد و بوسيله آن اعلان كند كه فلان بنده من، در فلان محلّ و مكان و فلان دقيقه، فلان فسق را مرتكب شده است؟!!
در صورتيكه حقّ تعاليَ در هر آن، هزاران ميليون فسق و بالاتر، كفر و شرك، از بندگان خود، ميبيند و ميداند!
شما هم قدري خويِ خدايي پيدا كنيد!
هر چه خيال كرديد و خودتان آن را فسق تشخيص داديد، فوري بالاي منابر آبروي مردم را نبريد!!
به علاوه، فسق، تشريفاتي دارد و با آن تشريفات اگر فسقي پيش حاكم شرعي، ثابت شد و حدّ شرعي را هم حاكم شرع اجرأ كرد، آيا بر حاكم شرع و يا مردم، لازم است كه در تمام شهرها، آبروي آن مردِ «حدّخورده» را بالاي منابر بريزند؟!!
به هر حال، شما كه حاكم شرع نيستيد و فسقي هم با تشريفاتش پيش شما نيامده و شما هيچگونه تكليفي نداريد!
چرا بيسبب بالاي منابر آبروي خلقِ خدا را ميريزيد و پرده مردم را ميدريد؟!!
به ذاتِ اَقدسِ خداوند قسم! كه :
آن چند جملة «آقا» چنان در من و سيّدصالح، اثر كرد و طوري ما را منقلب نمود كه اكنون كه 28 سال است از آن تاريخ ميگذرد!
و حالا كه مشغولِ تحريرِ اين يادداشت هستم، پيشِ وجدان خود خجلم! كه در كلاس و مكتبِ اخلاق، ألفباي أخلاق را هم نخوانده و بويي از ملكات فاضله و أخلاق به مشامِ جانم نرسيده است! (عَلَيه رِضوانُ الله و رحمتُه).
(خاطرات و اسناد. به كوشش «سيفالله وحيدنيا» انتشارات وحيد ـ صفحه 51 به بعد)
6 ـ در كتاب «قصص و خواطر» آمده است :
آيتالله سيّدمحمّدباقر شيرازي فرزند مرحوم آيتالله العظمي سيّدعبدالله شيرازي، براي من نوشتند :
من 15 ساله بودم كه همراه پدر و جمعي از شاگردانش، در خدمتِ مرحوم «آيتالله اصفهاني» به ساحلِ نهر كوفه رفتيم (أيّام شدّت گرماي نجف بود).
در آن اوقات، علماء براي تغيير آب و هوا و استراحت در تعطيلي هفته (پنجشنبه و جمعه) از نجف به كنار نهر كوفه ميرفتند.
يك مرتبه كه من (در آنجا) از جمعيّتِ طلّاب جدا بودم، دوستانم برايم نقل كردند :
ما در زير سايه درختها در كنار نهر بوديم.
«سيّد» از ما خواست كه كيسه سنگيني را نزد او ببريم!
وقتي كيسه را خدمتشان برديم، دربِ آن را باز كرد و از ميان آن، نامهها و اوراق فراواني را بيرون آورد و آنها را پاره كرده و در داخل نهر (آب) ميانداخت!!
حاضرين با تعجّب از «سيّد» سؤال كردند :
اين كاغذها چيست و چرا اين كار را ميكنيد؟!
«مرحوم سيّد» : اينها نامههايي است كه از طرفِ مخالفينِ من به من نوشته شده و در آن به من ناسزا و بدي و اهانت ذكر شده است!!
من آنها را از بين ميبرم تا بعد از من به دست كسي نيافتد كه باعث هتك و آزار نويسندگان آنها گردد!!
(قصص و خواطر : صفحه :597)
قضاياي مختلف و گوناگون از «مرحوم سيّد»
1 ـ آيتالله حاج شيخعلي غروي علياري (از شاگردان مرحوم سيّد) :
روزي در محضر ايشان (مرحوم سيّد) بودم.
خدمتكار «آقا» وارد شد.
گفت : چند نفر از بغداد آمدهاند خدمت شما برسند.
فرمود : كيستند؟
گفت : سفير ايران است به همراهِ چند نفر ديگر كه از ايران آمدهاند.
«مرحوم سيّد» اجازه ملاقات داد.
احساس كردم جلسه خصوصي باشد، خواستم بيرون بروم، «آقا» فرمود : بنشينيد، مانعي ندارد.
آن چند نفر وارد شدند.
معلوم شد همراهِ سفير، فرستاده «رضاخان» است.
وي، هدايايي از طرفِ «رضاخان» آورده بود.
عينك، عصاي مزيّن به طلا و مقداري پول كه پس از ابلاغ سلام رضاخان تقديم «سيّد» كرد و گفت : ما مانع نيستيم كه وكلايِ شما از ايران برايتان پول بفرستند!
ولي بهتر است آنان را بشناسيم!!
«سيّد» فرمود : لازم نيست شما آنان را بشناسيد! نيازي هم به عصا و عينك و پول ندارم برداريد و ببريد!!
هر چه فرستاده «رضاخان» اصرار كرد، «آقا» نپذيرفت! آنان رفتند.
«آقا» فرمود : ميخواستند وكلاي مرا شناسايي كنند، تا به أذيّت و آزار آنان بپردازند!
به فاصله كمي، عربي وارد شد. دستِ «آقا» را بوسيد. مقدار زيادي پول تقديم «آقا» كرد و رفت!
«سيّد» فرمود : آقا علياري! اگر من پولِ آن خبيث را گرفته بودم، حال، خداوند چنين پول پاك و طاهري را نصيبم نميكرد!
اين عزّتِ نفس و بيتوجّهي به ستمگران، در حالي بود كه :
به خاطرِ مانع شدن «رضاخان» از رسيدنِ وجوه شرعيّه از ايران به نجف، «سيّد» در مضيقه ماليِ شديدي افتاده بود، به گونهاي كه پول چند ماه شهريّه و نان طلّاب را مقروض بود و به آقايان ميفرمود : دعا كنيد خداوند فرجي كند! (مجلّه حوزه: شماره 64 ـ 63)
2 ـ حجّةالاسلام و المسلمين واعظ زاده خراساني (فرزند واعظ شهير مرحوم حاج شيخ مهدي واعظ خراساني) :
آيتالله آقا سيّدابوالحسن اصفهاني«ره» كه از مراجع بزرگ بودند، به مرحومِ أبوي، بسيار علاقه داشتند و هر سال ماهِ مبارك رمضان از آن مرحوم، براي منبر دعوت ميكردند.
در آن نامه، يادآور ميشدند كه : «طلّاب منتظرند از بياناتِ شما استفاده كنند».
مرحوم أبوي نقل ميكردند كه :
من همان نامه «مرحوم اصفهاني» را به شهربانيِ وقت نشان ميدادم و شهرباني هم به من گذرنامه ميداد.
ايشان در «مسجد عمران» كه آقا سيّدأبوالحسن اصفهاني روزهايِ ماه مبارك رمضان در آن جا نماز ميخواندند، منبر ميرفت.
شركت كنندگانِ در اين مجلس بيشتر، طلّاب، فضلا و علماء، بودند به همين جهت براي انتخابِ موضوع و تهيّه مطالب، بسيار تلاش ميكرد.
ايشان ميفرمودند : اين لطفِ خدا بود كه من در اين جمع منبر بروم.
زيرا، شنوندگانِ فاضل و عالم، باعث ميشود كه مطالعه و دقّتِ زيادي داشته باشم، تا علماء نيز از منبرِ من، بهره ببرند.
«مرحوم آقا سيّدأبوالحسن اصفهاني» مرتّب، پس از نماز مينشستند و به سخنانِ مرحوم والد، گوش ميدادند!
«مرحوم آقا سيّدأبوالحسن»به لحاظِ علاقه خاص، او را بطورِ خصوصي ميپذيرفت و ملاقاتهايِ خصوصيِ فراواني با هم داشتند و من نيز، گاهي در اين ملاقاتها شركت ميكردم.
اين علاقه و دوستي، طرفيني بود.
مرحوم أبوي هم به ايشان خيلي علاقه داشتند و عقيده داشت كه : «ايشان، مرجعي واجدِ شرايط و بايد مردم از ايشان تبعيّت كنند».
روشِ «سيّد»، ويژگيهايِ ايشان، زيركي و كياستِ آن مرحوم، شديداً مرا تحتِ تأثير، قرار داده بود.
در يكي از اين جلسات (ديدارِ خصوصيِ مرحوم أبوي با ايشان) سخن، از ورود روسها و متّفقين به ايران بود.
مرحومِ أبوي، بسيار نگران بودند، ولي «مرحومِ سيّد» فرمودند :
اين بار مثل سابق نيست! اينها خيلي عاقل شدهاند، به همين خاطر، در ايران نميمانند!!
آن مرحوم، چنان اين مطالب را با اطمينان ميگفت كه گويا از واقعيّتِ قضايا باخبر است!
پس از به قدرت رسيدن «رضاخان» و حركتهاي ضد اسلامي وي در سرتاسرِ كشور، حوزههاي علميّه، كم و بيش دست به يكسري فعّاليتها زدند تا مگر به نحوي جلويِ تندرويهاي «رضاخان» را بگيرند.
«مرحوم آيتالله بروجردي» و «مرحوم حاج شيخأحمد شاهرودي» كه از علماي بزرگ شاهرود و مردي روشنفكر بود، در برگشتِ از سفر مكّه در نجف أشرف در منزلِ «مرحوم نائيني»، با ايشان و «مرحوم سيّدأبوالحسن اصفهاني» ديدار ميكنند.
در اين جلسه پسرِ آخوند «ميرزا مهدي» كه به شدت زيرك و هوشيار بود، شركت داشته است و گويا كسان ديگري هم حضور داشتهاند.
در اين جلسه، از أوضاع ايران بحث به ميان ميآيد كه با «رضاخان» چه كار كنيم؟!
هر يك از آقايان حرفي ميزند.
«مرحوم سيّدأبوالحسن اصفهاني» كه مرد شجاعي بود، گفته بود :
ما بايد أفرادي را بفرستيم در ميان عشاير و قبايل ايران و اين أفراد را عليه «رضاخان» تحريك كنيم و آنان را به قيام واداريم و از اين طريق «رضاخان» را نابود كنيم!!
«مرحوم نائيني» ميگويد : ما بايد از «رضاخان» استمالت كنيم و با وي بانرمش رفتار كنيم، تا از تندي و صولتش كاسته شود و غير از اين راهي نيست.
خلاصه، جلسه تمام ميشود و «مرحومِ آيتالله بروجردي» و «مرحومِ شاهرودي» به طرفِ ايران حركت ميكنند.
اين بزرگواران، همينكه به مرزِ ايران ميرسند، دولت ايران آنان را دستگير و روانه زندان ميكند!
(مجلّه حوزه: شماره 41)
3 ـ آيتالله مشكاة (از شاگردانِ مرحوم سيّد) :
بعد از آنكه از نجف برگشته بودم و در ايران مشغول تبليغ و تدريس بودم، روزي با جمعي از دوستان به نجف أشرف مشّرف شديم. «مرحوم سيّد» در حرم نماز ميخواندند و من هم مشغول نماز شدم. سعي ميكردم كه ايشان مرا نبينند و متوجّهِ من نشوند كه مزاحم عبادت ايشان نشوم، زيرا ايشان به بنده، خيلي لطفِ زيادي داشتند.
بالأخره ايشان متوجّه شدند و مرا خواستند. به من خيلي لطف كردند و بسيار تشويق فرمودند.
من فكر ميكنم كه اين رفتار را ايشان، به خاطرِ ترويجِ شريعت، انجام دادند.
چون ديدند : چند نفر از مردم اصفهان همراهِ من هستند، احترامِ زياد گذاشتند، تا زيادتر بتوانم بين مردم، ترويج و تبليغِ دين بكنم!
(مجلّه حوزه : شماره 31)
4 ـ آيتالله مشكاة :
معروف بود : «ميرزا علي آقاي مشكيني» مؤلّف «حاشيه بر كفايه» كه از علماء و دانشمندانِ برجسته آن عصر بوده، دستِ «سيّدأبوالحسن اصفهاني» را ميبوسيدند!
عظمتِ «مرحوم مشكيني» آنقدر بود، كه خيليها حرف داشتند كه :
چرا «آقا سيّدأبوالحسن اصفهاني» اجازه ميدهند كه ايشان دستشان را ببوسند؟!!
(مجله حوزه :ش 31)
5 ـ مرحوم آيتالله حاج شيخ محمّدرضا طبسي نجفي (از شاگردان مرحوم سيّد) :
زمانيكه «مرحوم سيّد» در كاظمين در قصر «عارف آقا» كنار دجله تحت نظر بودند، عبدالاله (وليعهد فيصل) بر ايشان وارد ميشود و با تعجّب ميبيند كه طاقچههاي اتاق، پر از بستههاي دينار است!!
به «سيّد» عرض ميكند : آنقدر كه شما در اين طاقچهها پولِ نقد داريد، در تمام خزينه ما نيست!
«سيّد» با بيتوجّهيِ كامل فرموده بودند : اين مقدار پول چيزي نيست، زيرا دو برابرِ آن مصرفِ روزانه ماست!!
(مجلّه حوزه : شماره 34)
6 ـ مرحوم آيتالله حاج شيخ محمّدرضا طبسي نجفي :
مرحوم شيخ مهدي خالصي، يكي از علماي بزرگ و مرد مبارزي بود. ايشان به دولت وقت عراق و استعمارگرانِ انگليسي همواره اعتراض داشت. مجلسِ وقت عراق را يك مجلس فرمايشي (نه مردمي) ميدانست و ميگفت كه : نمايندگاني از شيعيان هم بايد در مجلس باشند. خلاصه حرف ايشان اين بود كه : دولت بايد از ما باشد و در دست ما. اين حرفها، براي دولتِ عراق و استعمارگران انگليسي، گران آمد. به اين جهت، ايشان را به ايران تبعيد كردند.
«مرحوم آيتالله آقا سيّدأبوالحسن اصفهاني» و «مرحوم آيتالله نائيني» به تأييد «آقاي خالصي» و در مقام اعتراض و انتقاد به دولت عراق، درس را تعطيل كردند و از «نجف» خارج شدند و عازم «كربلا» گرديدند! دولتِ وقت، هراسان شد، چرا كه تصوّر ميكرد، مردم به طرفداريِ از اين دو بزرگوار، مغازهها را تعطيل خواهند كرد و تظاهرات خواهند داشت. به اين جهت، به «صالح حمامه» فرماندار كربلا دستور داده بودند كه : اگر اجتماعي از مردم به طرفداري از «مرحوم سيّد» و «مرحوم نائيني» تشكيل شد، نيروهاي انتظامي برخوردي با مردم نداشته باشند، كه وضع بدتر ميشود.
حتّي تأكيد شده بود كه با آنان با احترام برخورد كنند، تا وضع از آنچه كه هست بدتر نشود. در ضمن، اين دستور آمده بود كه : اگر مردم از اين دو نفر، حمايت نكردند و آنان را به حالِ خود گذاشتند، فوراً آنان را به ايران تبعيد كنيد! متأسّفانه اَحَدي از مردمِ نجف، از اين دو بزرگوار حمايت نكردند!! به طرفداري از آنها، نه مغازهاي تعطيل شد و نه اعتراضي شنيده شد!!
«صالح حمامه» هم كه هيچ اعتراض و عكسالعملي را از مردم نديد، با كمالِ وقاحت و بياحترامي، «مرحوم آقا سيّدأبوالحسن اصفهاني» و «مرحوم آقاميرزا حسين نائيني» را به ايران تبعيد كرد!! مردمِ بيوفا كه در كنارِ ماشين (نزديك خيمهگاه) جمع شده بودند، تنها به عنوانِ خداحافظي، براي آن دو بزرگوار، دست تكان ميدادند!! مردمِ «قم»، از آن دو بزرگوار، استقبالِ خيلي خوب و شايانِ توجّهي به عمل آوردند. حدودِ يك فرسخ با پاي پياده! جهت استقبال، بيرون رفتند!! در بيرونِ همين «شاه جمال»، جهت استقبال از آن دو بزرگوار، چادر زده بودند.
مرحوم آيتالله حاج شيخ عبدالكريم حائري«ره» هم درس را تعطيل كردند. و به آقايان طلبهها فرمودند : شما هم به استقبال برويد و خودشان هم آمدند. در قم، هر دو بزرگوار (مرحوم سيّد و مرحوم نائيني) درس را شروع كردند. «مرحوم آيتالله اصفهاني» در منزلي كه «مرحوم آقاي بروجردي» بودند، اقامت كردند و «مرحوم آيتالله نائيني» در محلّه «يخچال قاضي» ساكن شدند.
قريب 9 ماه وضع به همين صورت بود. در غيابِ مرحوم آقا سيّدأبوالحسن، أمور اجتماعي و ماليِ حوزه نجف أشرف را فرزند ايشان «مرحوم سيّدحسن» اداره ميكردند و أمور علمي و تدريسي آنجا را آقايان: «آيتالله شيخ محمّدكاظم شيرازي» و «آيتالله شيخمحمّدحسين كمپاني» و «آيتالله ميرزاآقا اصطهباناتي» و «آيتالله شيخ محمّدحسين كاشف الغطاء» برعهده داشتند. (مجلّه حوزه : شماره 34)
7- آيتالله شيخ عبدالرّحيم سامت (از شاگردان مرحوم سيد):
ايشان (مرحوم سيّد) از نظر هوش و ذكاوت فوقالعاده بود.
روزي يكي از دوستان به نام «آقا شيخ علي مشكاة» كه قصد داشت به ايران بازگردد، رفته بود خدمتِ «مرحوم سيّد»، براي خداحافظي و گرفتن اجازهنامه.
(ميدانيد در آن روزگار، مرسوم بود كه وقتي كسي ميخواست به وطن بازگردد، از أساتيد خود اجازاتي ميگرفت) وقتي از محضَرِ «مرحوم سيّد» برگشت، ديدم ميخندد!
گفتم : چرا ميخندي؟!
گفت : چيز شگفتانگيزي امروز ديدم!
بيست سال پيش، وقتي «آقا سيّدأبوالحسن اصفهاني» به حال اعتراض، عراق را ترك كرده بود و به ايران آمده بود، در قم، خدمت ايشان رسيدم و اجازه نامهاي از محضرشان گرفتم.
اكنون، پس از بيست سال، كه از آن زمان ميگذرد، به خدمت ايشان رسيدم، تا اجازه اجتهاد بگيرم.
فرمود : آن اجازهاي كه در «قم»، به شما داديم چه كرديد؟!!
اين أمر، واقعاً از فردي چون ايشان با آن همه اشتغال، آن هم در سنّ كهولت، أمر عجيبي بود!

بسم الله الرحمن الرحيم
هرچه داريم از شهدا داريم و انقلاب حاصل خون شهيدان است.
به تاريخ ۱۳۵۹/۱۰/۱۹ شمسي ساعت ۱۰/۱۰ شب چند سطري وصيتنامه مي نويسم .هرشب ستاره اي را به زمين مي کشند و باز اين آسمان غمزده غرق ستاره است.مادر جان ! مي داني تور را بسيار دوست دارم و مي داني که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهيدان داشت .
مادر ! جهل حاکم بر يک جامعه انسان ها را به تباهي مي کشد و حکومت هاي طاغوت مکمل اين جهلند و شايد قرن ها طول بکشد که انساني از سلاله ي پاکان زاييده شوند و بتوانند رهبري يک جامعه ي سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را دردست گيرد و امام تبلور سلاله ي ادامه دهندگان راه امامت و شهامت وشهادت است.مادر جان !
به خاطر داري که من براي يک اطلاعيه ي امام حاضر بودم بميرم؟کلام او الهام بخش روح پر فتوح اسلام در سينه و وجود گنديده ي من بوده وهست .اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهيد برايم دعا کنندتا شايد خدا من روسياه را در درگاه با عظمتش به عنوان يک شهيد بپذيرد .مادر جان !
من متنفر بودم وهستم از انسان هاي سازشکار و بي تفاوت و متاسفانه جوانان که شناخته کافي از اسلام ندارند و نمي دانند براي چه زندگي مي کنند و چه هدفي دارند و اصلا چه مي گويند بسيارند .اي کاش به خود مي آمدند .از طرف من به جوانان بگوييد چشم شهيدان و تبلور خونشان به شما دوخته است به پا خيزيد و اسلام را و خود را دريابيد .نظير انقلاب اسلامي ما در هيچ کجا پيدا نمي شود نه شرقي نه غربي.اسلامي که :
اسلامي ... اي کاش ملت هاي تحت فشار مثلث ( زور و زر و تزوير ) به خود مي آمدند و آنها نيز پوزه استکبار را بر خاک مي ماليدند. مادر جان ! جامعه ي ما انقلاب کرده و چندين سال طول مي کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسان ها بيرون برد ولي روشنفکران ما به اين انقلاب بسيار لطمه زدند زيرا نه آن را مي شناختند و نه برايش زحمت و رنجي متحمل شده بودند.
از هر طرف به اين نونهال آزاده ضربه زدند ولي خداوند مقتدر است .اگر هدايت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .پدر و مادر من ! من زندگي را دوست دارم ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم .علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست دارم .
الگوي جاويد يک مومن از بند هوي و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست داشتم .شهدات در قاموس اسلام کاري ترين ضربات را بر پيکر ظلم و جور و شرک و الحاد مي زند و خواهد زد و تاريخ اسلام اين را ثابت کرده است .
پدر ! ما فردا مي رويم به جنگ با انسانها يي که چون کفار در صدر اسلام نميدانند چرا و براي چه مي جنگند جنگ با دموکرات يا در حقيقت آلت دست بعث بغدادعراق .ببين ما به چه روزي افتاده ايم و استعمار چقدر جامعه ي ما را به لجن زار کشيده است ولي چاره اي نيست . اينها سد راه انقلاب اسلامي اند پس سد راه اسلام . بايد برداشته شوند تا راه تکامل طي شود .
مادر جان ! به خدا قسم اگر گريه کني و به خاط من گريه کني اصلا از تو راضي نخواهم بود . زينب وار زندگي کن و مرا نيز به خدا بسپار ( اللهم ارزقنا توفيق الشهاده في سبيلک )
اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين راه احتياج به ايمان و ايثار و استقامت است .خواهران و برادرانم و همچنين پدرم ! مرا ببخشيد و از آنها مي خواهم که راهم را ادامه دهند .
والسلام - محمد ابراهيم همت
ساعت ۱۵/۱۲ پاوه - اتاق تحقيقات سپاه
*حبیبی یا حسین*
بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد
آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد
مقصود از تکلم طور از تو گفتن است
موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد
روز ازل برای گلوی تو هیچ کس
غیر از خدای عز و جل خونبها نشد
در خلقتش زمین و مکانهای محترم
بسیار آفرید ولی کربلا نشد
گرچه هزار سال برای تو گریه کرده اند
یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد
ما گندم رسیده شهر ری توایم
شکر خدا که نان تو از من جدا نشد
یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم
حالا که کربلای تو روزی ما نشد
داغ تو اعظم است تحمل نمی شود
در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد
دلبسته ام مرا زسر خویش وامکن
از من مرا جدا کنو از خود جدا مکن
هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر
گویم گرفته ای زعنایت رها مکن
درمان درد من نبود غیر درد عشق
این درد را زلطف بیفزا دوا مکن...
*حبیبی یا حسین*
سلام خوبي بابايي. كجايي بابايي هيچ مي دوني چقدر دلم برات تنگ شده چرا يه سري به من نمي زني مگه من پسرت نيستم. چرا لااقل تو خوابم هم نميايي دیگه. بابايي بي معرفت نشو ديگه. بابا بامرام صفاتو عشقه. به خدا خيلي تنهام. از اين دنيا ميترسم. همه مثل گرگن بابايي خيلي از رفيقات كه موندن هر روز خونه دل مي خورن و يكي يكي شهيد ميشن آخه خوشتيپ نگفتي من بين اين همه قلب هاي سنگي و ترسناك تنهايي چي كار كنم. بابايي كمتر از ۱۶ سالم بود كه رفتي من نمي دونم گفتن واژه پدر چه مزه اي داره و شيريني داشتن پدر يعني چي ولي تو رو به جونه مادرمادرم زهرا (س) اون دنيا منو يادت نره ها. بابا قول بدي ها آخه يه حقي هم پدر بر گردن پسر داره. من حقمو اون دنيا ازت مي خوام. بابايي تنهام به خدا تنهام بابا جون يه سري كه اين نامه منو بخونن پيش خودشون ميگن اين پسره با اين سنش بچه شده ولي هر چي دلشون مي خواد بذار بگن باباي خودمي دوست دارم باهم اينطوري حرف بزنيم خودمونه عشقه با مرام. حرف بقيه رو بی خیال بابا جون معذرت ميخوام كه يه همچين نامه اي برات نوشتم آخه دلم خيلي گرفته بود.
شهیدان که دل را به دریا زدند
عجب پشت پایی به دنیا زدند...
نمیدانم این چندمین سلام است، ولی میدانم که جواب سلام واجب است.
و مینویسم برای چندمین بار و میدانم که بی پاسخ نمی ماند مثل همیشه.
مینویسم برای تمامی آنهایی که مثل تو خواستند که گمنام بمانند.
مىشناسمت به خوبی، تو شايد براى آنها كه جهت ثواب به مزار شهداء مىآيند گمنام باشى، چرا كه نامت را برسنگ مزارت ننوشتهاند، سنگ مزاری که در اثر توجه خاص مسئولین بنیاد شهید و ... چندین تکه شده، سنگ قبرت از مرمر سفيد نيست، قاب عكس ندارى، هيچ شمعی بر مزارت سو سو نمی زند. حتى همان سنگ قبرت هم مدتهاست كه با آبى شستشو نگرديده، ولى من تو را خوب مىشناسم خيلى خوب، تو براى من گمنام نيستى، نامت بسيجى است، شهرتت دريا دل و پدرت خمينى ...
اما لبخندت از چهره مظلومت بيرون نمىرفت، در آن هنگام كه در گوشه ای از آرام و آهسته گوشهاى مىگرفتى ،قرآنت را از جيب پيراهنت در مىآوردى و شروع به قرائت مىكردى. حركات لبت را مىديدم و اشكهاى متصل چشمت را كه بىامانت كرده بود.
نيمه شبها بیدار میشدی، بيرون مىزدى، پوتينهايت را كه هميشه در جاى مخصوص قرارشان مىدادى بىسروصدا مىپوشيدى و من ديگر تو را نمىديدم، فقط وقتى براى نماز صبح به حسينيه مىآمدم چشمانت را خون گرفته بود، اما وقتى سلامت مىدادم برويم مىخنديدى بگونهاى كه انگار نه انگار كه مدتهاست با حبيبت خلوت كرده و در دامنش مىگريستى.
آنگاه كه كمربندى از اتوبوس دور تا دور اردوگاه بعلامت فرا رسيدن كار، دلها را به شوق آورده بود، در ميان بچهها نبودى، در دل شيارى تنها در خودت سير مىكردى، تو بودى و صفحهاى كاغذ و يك خودكار، تو و صفحهاى كاغذ و يك خودكار و ... خدا، او مىگفت و تو مىنوشتى، وصيتنامه.
و آنگاه كه در نيمه شب شلمچه خمپارهاى در كنارت نشست تمام وجودت آتش شده بود، درست مثل پروانههاى شعلهوار از عشق شمع؛ ساكت و آرام بر زمين افتادى و شدى شهيد گمنام. پس تو گمنام نيستى، تو گمنام نديدهاى بيا تا نشانت دهم .
موجوداتى در اين دنيا هستند كه همه نامشان در نانشان پيچيده كه اگر نانشان را ببرى ديگر كسى آنها را نمىشناسد. مردانگى و شرف، ديانت و ايثار و غيرت، حسين(ع) و زينب(س)، امام و شهادت در دايره محدود ايدهآلهاشان محلى از اعراب ندارد، تمام عشقشان اينست كه چلوكبابى بخورند اگر چه بقيمت شرف خود، و نوشابهاى و بعد زير باد خنك كولرهای گازی چُرتى و همين؛ زندگى براى آنها همين است، بخدا قسم همين است، به همين پوچى
آرى تو گمنام نيستى
همه درياها و اقيانوسهاى زلال ترا مىشناسند، همه گلهاى بهارى شبنم گرفته از سحر ترا مىشناسند ، همه بغضهاى تركيده از داغ، همه فريادهاى درهم پيچيده حلقومها.
و ٫٫سرت نيز، هر شب جمعه كه به بهشت زهرا(س) مىآيد يكراست قصد كوى شهيدان گمنام مىكند بر سر هر قبرى كه نام و نشانى ندارد مىنشيند و فاتحهاى مىخواند اما اگر دقت كرده باشى به اينجا كه مىرسد بىاختيار اشك از چشمانش جارى مىشود. آرى او اينجا احساس ديگرى دارد بوى خون شيربچهاش را اينجا بخوبى استشمام مىكند، اما خوش به حالت كه از ميان اين
نون و قلم نبی است و ما یسطرون حسین
طاق فلک علیست به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون ؛حسین
هستی تمام ظاهر و مافی البطون حسین
با یک قیامت هست هم الغالبون حسین
در این قیام نقطه پرگار زینب است
سردار سر سپرده جولان عشق کیست
تنها امیر فاتح میدان عشق کیست
عشق است حسین و گوش بفرمان عشق کیست
روح دمیده در تن بی جان عشق کیست
علامه مفسر قرآن عشق کیست
اذن دخول در حرم یار زینب است
ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
در احتجاج بود زنی یک عَلَم به دوش
آتش فشان قهر خداوند در خروش
هو هوی ذوالفقار علی می رسد بگوش
در هیبتی زحیدر کرار زینب است
پیداترین ستاره دیبای خلقت است
زیباترین سروده لبهای خلقت است
زهراترینِ زهره ی زهرای خلقت است
لیلاترینِ لیلی لیلای خلقت است
شیواترین سوال معمای خلقت است
گنجینه جزیره اسرار زینب است
ترجمه کامل الزیارات:
ز چرا این ی نمونه ا
روزى امیر المؤمنین على علیه السلام در کنار اصحابش نشسته بود،و یاران آن حضرت در مورد«خط»و«حروف»بحث مىکردند،و به این نتیجه رسیدند که در میان حروف«الف»از همه بیشتر مورد استعمال قرار گرفته است،و صحبت کردن بدون بکارگیرى آن بسیار مشکل و دشوار است، حضرت با شنیدن این صحبتها بدون درنگ شروع به خطبه طولانى کرد که از نظرتان مىگذرد:
«حمدت من عظمت منته،و سبغت نعمته،و سبقت غضبه رحمته،و تمت کلمته،و نفذت مشیعته،و بلغت قضیته،حمدته حمد مقر بربوبیته،متخضع لعبودیته،متنصل من خطیئته،متفرد بتوحید،مؤمل منه مغفرة تنجیه،یوم یشغل عن فصیلته و بنیه،و نستعینه و نسترشده و نستهدیه،و نؤمن به و نتوکل علیه،و شهدت له شهود مخلص مؤقن،و فردته تفرید مؤمن متیقن،و وحدته توحید عبد مذعن،لیس له شریک فى ملکه،و لم یکن له ولى فى صنعه،جلعن مشیر و وزیر،و عن عون معین و نصیر و نظیر،علم فستر،و بطن فخبر،و ملک فقهر،و عصى فغفر،و حکم فعدل،لم یزل و لم یزول،لیس کمثله شىء،و هو بعد کل شىء رب متعزر بعزته متمکن بقوته،متقدس بعلوه،متکبر بسموه،لیس یدرکه بصر،و لم یحط به نظر،قوى منیع بصیر سمیع،رئوف رحیم،عجز عن وصفه من یصفه،و ضل عن نعته من یعرفه.قرب فبعد،یجیب دعوة من یدعوه،و یرزقه و یحبوه ذو لطف خفى،و بطش قوى،و رحمة موسعة،و عقوبة موجعة،رحمته جنة عریضة مونقة،و عقوبته جحیم ممدودة موبقة.
و شهدت ببعث محمد رسوله،و عبده و صفیه،و نبیه و نجیه،و حبیبه و خلیله،بعثه فى خیر عصر،و حین فترة و کفر،رحمة لعبیده،و منة لمزیده،ختم به نبوته،و شید به حجته،فوعظ و نصح،و بلغ و کدح،رئوف بکل مؤمن،رحیم سخى،رضى ولى زکى،علیه رحمة و تسلیم،و برکة و تکریم،من رب غفور رحیم،قریب مجیب.
وصیتکم محشر من حضرنى بوصیة ربکم،و ذکرتکم بسنة نبیکم،فعلیکم برهبة تسکن قلوبکم،و خشیة تذرى دموعکم،و تقیة تنجیکم قبل یوم تبلیکم و تذهلکم،یوم یفوز فیه من ثقل وزن حسنته،و خف وزن سیئته،و لتکن مسالتکم و تملقکم مسالة ذل و خضوع،و شکر و خشوع،بتوبة و تورع،و ندم و رجوع و لیغتنم کل مغتنم منکم صحته قبل سقمه،و شیبته قبل هرمه،وسعته قبل فقره،و فرغته قبل شغله،و حضره قبل سفره،قبل تکبر و تهرم و تسقم،یمله طبیبه،و یعرض عنه حبیبه،و ینقطع غمده،و یتغیر عقله،ثم قیل:هو موعوک،و جسمه منهوک،ثم جد فى نزع شدید،و حضره کل قریب و بعید،فشخص بصره،و طمح نظره،و رشح جبینه،و عطف عرینه،و سکن حنینه،و حزنته نفسه،و بکته عرسه،و حفر رمسه،و یتم منه ولده،و تفرق منه عدده،و قسم جمعه،و ذهب بصره و سمعه،و مدد و جرد،و عرى و غسل،و نشف و سجى،و بسط له و هیىء،و نشر علیه کفنه و شد منه ذقنه،و قمص و عمم،و ودع و سلم،و حمل فوق سریر،و صلى علیه بتکبیر،و نقل من دور مزخرفة،و قصور مشیدة،و حجر منجدة،و جعل فى ضریح ملحود و ضیق مرصود،بلبن منضود،مسقف بجلمود،و هیل علیه حفره،و حثى علیه مدره،و تحقق حذره،و نسى خبره،و رجع عنه ولیه و صفیه،و ندیمه و نسیبه،و تبدل به قرینه و حبیبه،فهو حشو قبر،و رهین قفر،یسعى بجسمه دود قبره،و یسیل صدیده من منخره،یسحق تربة لحمه،و ینشف دمه،و یرم عظمه حتى یوم حشره،فنشر من قبره حین ینفخ فى صور،و یدعى بحشر و نشور.فثم بعثرت قبور،و حصلتسریرة صدور،و جىء بکل نبى و صدیق و شهید،و توحد للفصل قدیر بعبده خبیر بصیر فکم من زفرة تضنیه و حسرة تنضیه،فى موقف مهول،و مشهد جلیل،بین یدى ملک عظیم،و بکل صغیر و کبیر علیم فحینئذ یلجمه عرقه،و یحصره قلقه،عبرته غیر مرحومة،و صرخته غیر مسموعة،و حجته غیر مقبولة،زالت جریدته،و نشرت صحیفته،نظر فى سوء عمله،و شهدت علیه عینه بنظره،و یده ببطشه،و رجله بخطوه و فرجه بلمسه،و جلده بمسه،فسلسل جیده،و غلتیده،و سیق فسحب وحده فورد جهنم بکرب و شدة،فظل یعذب فى جحیم،و یسقى شربة من حمیم،تشوى وجهه،و تسلخ جلده یضربه ملک بمقمع من حدید،و یعود جلده بعد نضجه کجلد جدید،یستغیث فتعرض عنه خزنة جهنم،و یستصرخ فیلبثحقبة یندم،نعوذ برب قدیر،من شر کل مصیر،و نساله عفو من رضى عنه،و مغفرة من قبله،فهو ولى مسالتى،و منجح طلبتى،فمن زحزح عن تعذیب ربه جعل فى جنته بقربه،و خلد فى قصور مشیدة، و ملک بحور عین و حفدة،و طیف علیه بکئوس،و سکن حظیرة قدس،و تقلب فى نعیم،و سقى من تسنیم،و شرب من عین سلسبیل،و مزج له بزنجبیل،مختم بمسک و عبیر،مستدیم للملک،مستشعر للسرور،یشرب من خمور،فى روض مغدق،لیس یصدع من شربه،و لیس ینزف.
هذه منزلة من خشى ربه،و حذر نفسه معصیته،و تلک عقوبة من جحد مشیئته،و سولت له نفسه معصیته،و هو قول فصل،و حکم عدل،و خبر قصص قص،و وعظ نص،«تنزیل من حکیم حمید»نزل به روح قدس مبین،على قلب نبى مهتد رشید،صلت علیه رسل سفرة مکرمون بررة،عذت برب علیم، رحیم کریم،من شر کل عدو لعین رجیم فلیتضرع متضرعکم،و لیبتهل مبتهلکم،و لیستغفر کل مربوب منکم لى و لکم و حسبى ربى وحده. (1)
این خطبه طولانى،علاوه بر این که قدرت علمى مولاى متقیان را نشان مىدهد،داراى معارف عظیم است.گویا آن بزرگوار در استعمال کلمات و جملات آن هیچ گونه محدودیتى نداشته استبه طورى که حضرتش نخست در توحید و عظمتخالق سخن گفته،و سپس به صفات پروردگار عالم پرداخته است.
و آنگاه در مورد بعثت نبى اعظم رسول خدا صلى الله علیه و آله و ویژگىهاى آن حضرت،و لطف و محبتش به پیروان خود جملات عالى و با فصاحت تمام بیان داشته...
و بعد خود وارد نصیحت و ارشاد گردیده،و مردم را متوجه سنت پیامبر خدا نموده،و آنان را به خود سازى و آمادگى تمام براى لقاء الله وادار مىسازد،و متوجه مىنماید که چگونه از این جهان به عالم دیگر منتقل مىگردیم،چه سان از دوستان و جهان مادى جدا گردیده،به سراغ اعمال خود مىرویم؟و چطور این بدنها در دل خاک پوسیده،و به ذرات خاک تبدیل مىگردد؟و در پایان پرده از وحشتهاى قبر و قیامتبرداشته،و توضیح مىدهد که خطا کاران را با زنجیرهاى آتشین در آتش نگه مىدارند،و به نالهها و اشک چشمهاى آنان توجه نمىکنند...
ولى در عوض انسانهاى مؤمن و متعهد غرق نعمتهاى الهى و الطاف او مىباشند...
خوانندگان عزیز توجه فرمایند که خطبه را به جهت طولانى بودن آن ترجمه کامل نکرده و فقط به خلاصه آن پرداختم.
پی نوشت:
========
1) شرح ابن ابى الحدید ج 19 ص 140 تا ص 143،نهج السعادة فى مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 87 خ 20،کنز العمال ج 16 ص 208 تا ص 213 ش 44234،سفینة البحار ج 1 ص 397 با نقل از ج 9 بحار الانوار چاپ قدیم،تاریخ عماد زاده ص 436 جلد امیر المؤمنین (ع)
مؤمنان على علیه السلام خطبه بدون نقطه را نیز،پس از مذاکره اصحاب در این باره،بدون درنگ به ایراد آن پرداخته و فرمودند!
«الحمد لله اهل الحمد و ماواه،و له اوکد الحمد و احلاه،و اسعد الحمد و اسراه،و اطهر الحمد و اسماه،و اکرم الحمد و اولاه.
الواحد الاحد الصمد لا والد له و لا ولد.سلط الملوک و اعداها و اهلک العداة و ادحاها،و اوصل المکارم و اسراها،و سمک السماء و علاها،و سطح المهاد و طحاها،و اعطاکم ماءها و مرعاها،و احکم عدد الامم و احصاها،و عدل الاعلام و ارساها.
الا له الاول لا معادل له،و لا راد لحکمه لا اله الا هو الملک السلام المصور العلام الحاکم الودود،المطهر الطاهر،المحمود امره المعمور حرمه المامول کرمه.
علمکم کلامه و اراکم اعلامه،و حصل لکم احکامه،و حلل حلاله و حرم حرامه،و حمل محمدا الرسالة،و رسوله المکرم المسود المسدد الطهر المطهر،اسعد الله الامة،لعلو محله،و سمو سؤدده و سداد امره و کمال مراده.
اطهر ولد آدم مولودا،و اسطعهم سعودا،و اطولهم عمودا،و ارواهم عودا،و اصحهم عهودا،و اکرمهم مردا و کهولا.صلاة الله له و لآله الاطهار،مسلمة مکررة معدودة و لآل ودهم الکرام،محصلة مرددة مادام للسماء امر مرسوم و حد معلوم.
ارسله رحمة لکم،و طهارة لاعمالکم،و هدوء دارکم،و دحور عارکم،و صلاح احوالکم،و طاعة لله و رسله،و عصمة لکم و رحمة.
اسمعوا له،و راعوا امره،و حللوا ما حلل،و حرموا ما حرم،و اعمدوا رحمکم الله لدوام العمل،و ادحروا الحرص و اعدموا الکسل،و ادروا السلامة و حراسة الملک و روعها،و هلع الصدور و حلول کلها و همها.
هلک و الله اهل الاصرار،و ما ولد والد للاسرار،کم مؤمل امل ما اهلکه،و کم مال و سلاح اعد صار للاعداء عده و عمده.
اللهم لک الحمد و دوامه،و الملک و کماله،لا اله الا هو،وسع کل حلم حلمه،و سدد کل حکم حکمه،و حدر کل علم علمه.
عصمتکم و لواکم و دوام السلامة اولاکم،و للطاعة سددکم،و للاسلام هداکم،و رحمکم و سمع دعائکم و طهر اعمالکم و اصلح احوالکم.
و اساله لکم دوام السلامة،:و کمال السعادة،و الآلاء الدارة،و الاحوال السارة،و الحمد لله وحده.» (1)
(لازم به تذکر است نقطههایى که بر روىهاى گرد«ة»مىآید،چون در حال«وقف»خوانده نمىشود،لذا حرف نقطهدار محسوب نمىگردد.)
این خطبه نیز از مراتب علمى و فکرى مولاى متقیان حکایت دارد،که بدون تامل،پس از صحبت اصحاب به ایراد آن پرداخته،و در مورد توحید و نبوت و صفات الهى،و سنت و سیره رسول خدا صلى الله علیه و آله مىباشد،و جامعه اسلامى را به تبعیت از آن حضرت و خود سازى دعوت مىفرمایند.
پی نوشت :
این شعر باید با دقت و بند به بند و با حوصله خوانده شود تا به ظرایف، دقائق و لطافتهای آن رسید.
کار عاقل نیست در دل مهر دلبر داشتن
جان نگین مهر مهر شاخ بیبر داشتن
از پی سنگین دل نامهربانی روز و شب
بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن
چون نگردی گرد معشوقی که روز وصل او
بر تو زیبد شمع مجلس مهر انور داشتن
هر که چون کرکس به مرداری فرود آورد سر
کی تواند همچو طوطی طمع شکر داشتن
رایت همت ز ساق عرش برباید فراشت
تا توان افلاک زیر سایهی پر داشتن
بندگان را بندگی کردن نشاید تا توان
پاسبان بام و در فغفور و قیصر داشتن
تا دل عیسی مریم باشد اندر بند تو
کی روا باشد دل اندر سم هر خر داشتن
یوسف مصری نشسته با تو اندر انجمن
زشت باشد چشم را در نقش آزر داشتن
احمد مرسل نشسته کی روا دارد خرد
دل اسیر سیرت بوجهل کافر داشتن
ای دریای ضلالت در گرفتار آمده
زین برادر یک سخت بایست باور داشتن
بحر پر کشتیست لیکن جمله در گرداب خوف
بیسفینهی نوح نتوان چشم معبر داشتن
گر نجات دین و دل خواهی همی تا چند ازین
خویشتن چون دایره بیپا و بی سر داشتن
من سلامت خانهی نوح نبی بنمایمت
تا توانی خویشتن را ایمن از شر داشتن
شو مدینهی علم را در جوی و پس دروی خرام
تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن
چون همی دانی که شهر علم را حیدر درست
خوب نبود جز که حیدر میر و مهتر داشتن
کی روا باشد به ناموس و حیل در راه دین
دیو را بر مسند قاضی اکبر داشتن
من چگویم چون تو دانی مختصر عقلی بود
قدر خاک افزونتر از گوگرد احمر داشتن
از تو خود چون میپسندد عقل نابینای تو
پارگین را قابل تسنیم و کوثر داشتن
ملاقات یحیی وشیطان
وقتي شيطان نزد حضرت يحيي(ع) آمد. يحيي به شيطان فرمود: مي خواهم تله ها و دام هايي كه به وسيله آن فرزندان آدم را صيد مي كني و گمراه مي نمايي، به من بگويي.
شيطان قبول كرد و فردا صبح با شكلي خاص آمد و دام هاي خود را براي حضرت يحيي(ع) تعريف كرده و نشان داد..
در آخر ملاقات، يحيي پرسيد: آيا هيچ گاه بر من چيره شده و غالب گشته اي؟
شيطان گفت: نه، ولي در تو خصلتي است كه من آن را دوست دارم.
پرسيد: آن خصلت چيست؟
شيطان گفت: وقتي كه به خوردن غذا مشغول مي شوي، اندكي سير غذا مي خوري و همين سيري شكم موجب سنگيني تو شده و باعث مي گردد، ديرتر به عبادت بپردازي و مانع قسمتي از مناجات و شب زنده داري تو مي شود و اين موجب خوشحالي من است.
يحيي(ع) فرمود: از اين ساعت با خداي خود عهد مي كنم كه هرگز غذايي سير نخورم تا پروردگارم را ملاقات كنم.
شيطان گفت: من هم با خدا عهد مي كنم كه از اين پس هيچ كلام درستي را به كسي نگويم.(1)
حياه القلوب، ج 1، ص 382
| نام موزیک | خواننده | آهنگساز | زمان | پخش |
| یارالی اكبر | ودود مؤذن زاده | 4:40 | پخش | |
| یارالی اكبر | ودود مؤذن زاده | 4:40 | پخش | |
| یقین سرخ | محمد عبدالحسینی | شهرام مظلومی | 2:42 | پخش |
| پایداری امام حسین (ع) | جواد یادگاری | جواد یادگاری | 5:02 | پخش |
| پس كوچه های عشق | خشایار اعتمادی | 9:29 | پخش | |
| پیام سرخ بیداری | غلامرضا حقیقی فرد | 1:30 | پخش | |
| چشم فرات | حمید غلامعلی | شهریار فریوسفی | 7:30 | پخش |
| چشم فرات | حمید غلامعلی | شهریار فر یوسفی | 7:50 | پخش |
| چشم فرات | شهریار فر یوسفی | 7:28 | پخش | |
| چشمم پر از خون | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 4:55 | پخش |
| چنگ سكوت | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 5:28 | پخش |
| گل باغ حسنم(ع) | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 4:32 | پخش |
| همنوایی عاشورا (2) | محمد عبدالحسینی | غلامرضا حقیقی فرد | 27:24 | پخش |
| همنوایی عاشورا (3) | محمد عبدالحسینی | غلامرضا حقیقی فرد | 12:18 | پخش |
| هوای گریه | محمد عبدالحسینی | هادی آرزم | 5:56 | پخش |
| وداع | حمید غلامعلی | محمد بیگلری پور | 4:07 | پخش |
| وداع | حمید غلامعلی | حمید شاهنگیان | 8:04 | پخش |
| وداع با زینب ( س) | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 6:22 | پخش |
| وداع با زینب (س) | داود فراهانی | امیر جاویدان | 6:44 | پخش |
| ویرانه | ودود مؤذن زاده | 3:06 | پخش | |
| یا ابوالفضل ( ع) | غلام كویتی پور | فرید شب خیز | 6:57 | پخش |
| یا ابوالفضل (ع)سقا | محمد عبدالحسینی | محمد رضا عقیلی | 5:18 | پخش |
| یا ابوالفضل (ع)سقا | محمد رضا عقیلی | 5:20 | پخش | |
| یاد سرخ | حمید غلامعلی | حمید شاهنگیان | 5:00 | پخش |
| ناله غربت | محمد اصفهانی | حمید شاهنگیان | 5:08 | پخش |
| ناله نی نوا | چنگیز حبیبیان و كر | رمضان عظیمی | 5:16 | پخش |
| ناله های بی نوایی | احد جنگ زاده و كر | حسین فرهادپور | 4:52 | پخش |
| نامه شهادت | چنگیز حبیبیان | مجید اخشابی | 3:39 | پخش |
| نامه شهادت | مجید اخشابی | 3:40 | پخش | |
| نوای همسنگر | نوای همسنگر | محسن حسن زاده | 4:35 | پخش |
| نوجوان اكبر من | مهرداد كاظمی | مهرداد كاظمی | 5:47 | پخش |
| نور خدا حسین (ع) | محمد عبدالحسینی | حمید خدادادی | 4:09 | پخش |
| نوگل دشت نی نوا | محمد اصفهانی | محمد اصفهانی | 7:21 | پخش |
| نوگل دشت نی نوا(1) | محمد اصفهانی | محمد اصفهانی | 5:05 | پخش |
| نوگل دشت نی نوا(2) | محمد اصفهانی | محمد اصفهانی | 7:16 | پخش |
| همنوایی عاشورا (1) | محمد عبدالحسینی | غلامرضا حقیقی فرد | 24:45 | پخش |
| مسیح عترت | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 4:35 | پخش |
| مهد اصغر | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 6:07 | پخش |
| مهمان كربلا | رسول نجفیان | رسول نجفیان | 8:06 | پخش |
| موج خون | حمید غلامعلی و كر | شهریار فر یوسفی | 7:09 | پخش |
| موج خون | شهریار فر یوسفی | 7:07 | پخش | |
| موسیقی عزاداری | 2:03 | پخش | ||
| موسیقی عزاداری | 5:06 | پخش | ||
| موسیقی عزاداری | 2:25 | پخش | ||
| موسیقی نی محزون | 8:09 | پخش | ||
| میدان عطش | محمد عبدالحسینی | مانی بلوری | 4:05 | پخش |
| میدان عطش | مانی بلوری | 4:08 | پخش | |
| ناز پرورد اسیران | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 6:05 | پخش |
| كوچ عاشقان | نادر اسماعیل زاده | محمد قلیچ خانی | 3:22 | پخش |
| كوچ عاشقان | محمد قلیچ خانی | 3:23 | پخش | |
| لالایی (عاشورا) | فرزاد مرادی | سیامك سپهری | 4:53 | پخش |
| لاله سرخ صحرا | ایمان جعفری پویان | 3:38 | پخش | |
| لاله ها | رسول نجفیان | رسول نجفیان | 10:13 | پخش |
| لبهای فرات | مهرداد كاظمی | علی بكان | 5:11 | پخش |
| محرم | علی بیگلری پور | 3:01 | پخش | |
| محرم | جمشید نجفی | جابر اطاعتی | 4:33 | پخش |
| محرم | علی بیگلری پور | 3:58 | پخش | |
| محرم | محمد عبدالحسینی | محمد بیگلری پور | 6:15 | پخش |
| محرم آمد | مهرداد كاظمی | مهرداد كاظمی | 3:51 | پخش |
| مردان اهورایی | رضا شیرازی | شهرام منظمی | 5:44 | پخش |
| غزل عاشورا | جمال الدین منبری | جمال الدین منبری | 5:48 | پخش |
| غم حسینی | علی بیگلری پور | 5:36 | پخش | |
| غوغای نینوا | مهرداد كاظمی | محمد بیگلری پور | 7:42 | پخش |
| فرصت عاشقی | حامی شریف | علی بكان | 6:42 | پخش |
| قانلی افق | فریدون بیگدلی | رضا رضوی | 4:37 | پخش |
| قدرت | علی بیگلری پور | 4:33 | پخش | |
| قربانگاه | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 5:12 | پخش |
| كجاوه آسمان | مهدی سالار حاجیها | مهدی سالار حاجیها | 4:15 | پخش |
| كشته عشق | محسن حسن زاده | محسن حسن زاده | 4:26 | پخش |
| كشته كربلا | مهرداد كاظمی | رجبی اسلامی | 3:14 | پخش |
| كشته كربلا | مهرداد كاظمی | حسین علی رحیمی | 3:06 | پخش |
| كوچ سرخ | پرویز طاهری | محمد مهدی گورنگی | 5:27 | پخش |
| ظهر ظهور | محمد عبدالحسینی | علی تحریری | 4:10 | پخش |
| عاشورا | علیرضا افتخاری | مجید اخشابی | 5:50 | پخش |
| عاشورا | عبدالحسین مختاباد | فریدون شهبازیان | 4:59 | پخش |
| عاشورا | ایمان میر شكاری | اكبر ابراهیمی | 7:24 | پخش |
| عزای حسینی | علی بیگلری پور | 5:34 | پخش | |
| عزای حسینی | علی بیگلری پور | 5:39 | پخش | |
| عشق حسین | مهرداد كاظمی | مهرداد كاظمی | 5:41 | پخش |
| عشق حسین (ع) | مهرداد كاظمی | مهرداد كاظمی | 5:43 | پخش |
| عطش | حمید فرزانه | پدرام كشتكار | 5:17 | پخش |
| غروب روز دهم | نادر اسماعیل زاده | مانی بلوری | 5:31 | پخش |
| غریبانه | علی بیگلری پور | 3:58 | پخش | |
| غزل تشنگی | فرزاد حیدری | علی رئیس فرشید | 3:58 | پ |
|
ابراز محبت به خدامین امام رضا و..... اللهم صل علی عتی ابن موسی الرضا المرتضی الامام التقی النقی و حجتک علی من فوق الارض و من تحت الثری الصدیق الشهید صلاه کثیره تامه زاکیه متواصله متواتره مترادفه کافضل ما صلیت علی احد من اولیایک |

بسم الله الرّحمن الرّحیم
یا الله، یا محمّد ،یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین
یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی
یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!
و شما ای پیروان صادق شهیدان.
خدایا!
چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.
یا رب! العفو .
خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.
ای وای که سیه روی خواهم بود.
خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!
هیهات که نفهمیدم!
یا اباعبدالله شفاعت.
آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!
سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.
عزیزانم
اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.
ای عاشقان اباعبدالله!
بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند؛
بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نماییم تا بلکه قدری از تکلیف خود را شکرگزاری به جا آورده باشیم.
وصیت به مادرم و خواهران و برادران و اهل فامیل؛ بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست، همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید. پشتیبان و از ته قلب، مقلّد امام باشید، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت دهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام به بار آیند. از همه کسانی که از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند، طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار، بیامرزد.
خدایا
مرا پاکیزه بپذیر.
پيام هاي ديگران ( 0) link ۱۳۸٧/٤/٩ - جابر علیمحمدی
ندای پنهان
یکی از سرداران بزرگ جنگ، حاج عباس ورامینی بود که او را در فتحالمبین شناختم. با یک اکیپ از سپاه پاسداران به جبهه اعزام شده بود و در این عملیات فرماندهی گردان حبیببنمظاهر را به عهده داشت. در عملیات والفجر چهار گفت: «میخواهم به عملیات بروم.»
گفتیم: «درست است که خیلی کار داری ولی مسؤولیت ستاد سنگین است.»
میگفت: «آرزویی در دل من نهفته است. نگذارید این آرزو بمیرد. بگذار بروم.»
یک ساعتی داخل اتاقش بودم. با او صحبت کردم که مملکت به تو نیاز دارد، تو از نیروهای کادر و یک سرمایه هستی که برای انقلاب ساخته شدهای، باید بیشتر مسؤولیت بپذیری. گفت: «همه اینها را گفتید، اما من میخواهم بروم. به من الهام شده که باید اینبار به عملیات بروم.»
به او تکلیف کردم که نباید بروی، ولی برای اینکه دلش نشکند، او را گذاشتم کنار معاون لشکر و گفتم: «برو روی ارتفاع 1866 نیروهای بسیجی را هدایت کن و خودت در سنگر فرماندهی بمان.»
دلش شاد شد. میخواست پر در بیاورد. توی راه به معاون لشکرگفته بود که من چهقدر و به چه کسانی بدهکارم. وصیت کرده بود، در حالی که میدانست وارد عملیات نمیشود.
میرود توی خط. نزدیک ساعت شش میشود. نیروها از نقطه رهایی حرکت میکنند. میگفتند میرفت کنار بسیجیها، آنها را میبوسید و میگفت: «التماس دعا دارم. افتخار حضور در کنار شما نصیبم نشد، فقط التماس دعا دارم» و مدام گریه میکرد.
بعد از رهایی نیروها، میرود داخل سنگر مینشیند. به محض این که نیروها نزدیک محل عملیات میشوند، نیم ساعت مانده به شروع عملیات، به دیدهبان میگوید: «الآن دشمن شروع میکند به آتش ریختن روی نیروها. بلندشو برویم بیرون سنگر تا آتش روی سرشان بریزیم.»
دست دیدهبان را میگیرد و از سنگر بیرون میآیند و میروند نوک قله. میگویدکه «آن قله را بزن. الآن بسیجیها نزدیک آن هستند.»
شروع به آتش ریختن میکنند که یک خمپاره شصت، که انگار مأمور آن قسمت ارتفاع شده بود، میآید و میخورد نزدیک آنها. یک ترکش به پیشانی مبارک این قهرمان بزرگ اسلام میخورد و چند لحظهای بیشتر به شهادتش نمانده بود که یا مهدی(عج) یا مهدی (عج) میگوید و وقتی او را به اورژانس رساندند که تمام کرده بود.
ما روسیاه بودیم که تا کنون در جبههها زنده ماندهایم. او انتخاب شده بود برای آن شب و آثار شهادت در سیمای ملکوتی او هویدا بود.
چند روز قبل از شهادتش، آمد و گفت: «به من 24 ساعت اجازه بدهید که بروم اسلامآباد از خانوادهام خداحافظی کنم.»
تا آن موقع سابقه نداشت که قبل از عملیات چنین درخواستی بکند. گفت: «حتماً باید سری به میثم بزنم و بیایم.»
میثم، پدرش را دوست داشت. سه سال داشت و عجیب به پدرش عشق میورزید. شبی که حاج عباس شهید شد، میثم تا صبح گریه میکند و سراغ پدر را میگیرد.
رفت و به سرعت برگشت. گفتم: «چه شده؟ لااقل یک روز میماندی. عملیات که نبود، اگر هم از عملیات عقب میافتادی، تلفن میزدی.»
گفت: «دلم شور میزد. یکی دایم به من میگفت بلند شو برو. نتوانستم بایستم، خداحافظی کردم و آمدم.»
حمله شمشیر
در تاریخ دوازدهم تیرماه 1360، چند روز پس از شهادت هفتاد و دو تن، برای اولین بار در غرب کشور، عملیات «شمشیر» را شروع کردیم؛ در یک شب ظلمانی، در ارتفاع دو هزار و دویست متری، آن هم در حالیکه تمام منطقه مین گذاری شده بود.
شب قبل از حمله در مسجد نودشه برای آخرین بار برای برادران پاسدار اعزامی از خمین، اراک و سایر افراد صحبت کردم. عزیزان ما تا ساعت دو نیمه شب عزاداری کردند و گریه و تضرع و التماس به درگاه خدا داشتند.
آن شب، یکی از برادران اهل خمین خواب حضرت امام(ره) را میبیند. امام(ره) پشت شانه او زده و فرموده بود: «چرا معطل هستید؟ حرکت کنید، حضرت مهدی(عج) با شماست.»
صبح با پخش این خبر، حالت عجیبی به بچهها دست داده بود. همه میگفتند ما میخواهیم همین الآن عملیات را انجام بدهیم. هرچه گفتم دشمن در بالای ارتفاعات است، شما چهطور میخواهید از میدان مین رد بشوید، گفتند: «نه، به ما گفتهاند حضرت مهدی(عج) با ماست.»
به هر صورتی که بود، برادران را راضی کردیم. عملیات در نیمههای شب شروع شد و در ساعت هفت صبح، نیروها به نزدیک سنگرهای دشمن رسیدند. به محض روشن شدن هوا، عملیات شروع شد. طولی نکشید که به خواست خدا، در ساعت ده صبح، تمامی ارتفاعات مورد نظر سقوط کرد.
برادران ما با صدای اللهاکبر، آنچنان وحشتی در دل دشمن ایجاد کرده بودند که نزدیک به دویست نفر از مزدوران بعثی یکجا اسیر شدند.
به یکی از افسران عراقی گفتم: «فکر کردید که ما با چه مقدار نیرو به شما حمله کردیم؟»
گفت: «دو گردان!»
گفتم: «نه، خیلی کمتر بود.»
تعداد نیروهای حملهکننده را گفتم. گفت: «مرا مسخره میکنید!»
وقتی برایش قسم خوردیم و باورش شد، گریهاش گرفت. گفت: «وقتی شما حمله کردید، تمامی کوه ها اللهاکبر میگفتند. اگر ما میدانستیم تعدادتان اینقدر کم است، میتوانستیم همه شما را اسیر کنیم.»
این مصداق آیات قرآن که در هنگام حمله جندالله، نیروی کفر احساس میکند با لشکر عظیمی در جنگ است و بیست مؤمن در مقابل صد نفر دشمن و صد نفر در مقابل هزار نفر دشمن برتری جنگی دارند، در این عملیات به عینه ثابت شد.
پس از سقوط ارتفاعات و در آن هوای گرم، هنوز به برادرانمان آب نرسانده بودیم که یک تیپ عراقی اقدام به پاتک کرد. خوشبختانه این تیپ هم شکست خورد و در مجموع، عراق در این عملیات، چندین نفر کشته به جای گذاشت که اکثر آنها را برادرانمان به خاک سپردند.
خاطراتی در خصوص سردار شهید حاج عباس کریمی
نوجوان بسیجی ، کنار خاکریز دراز کشیده بود. خسته بود و خیس عرق. نوار فشنگ های تیر باری که به دور کمر و شانه هایش بسته شده بود، بر پهلوهایش فشار می آورد. کمی خود را جا به جا کرد. نگاهش را به کسی که در کنارش نشسته بود، انداخت. مردی زانوهای خود را در بغل گرفته و نگاهش در دشت غرق شده بود. بسیجی ها را نگاه می کرد.
بسیجی هایی که به ستون به هر سو می رفتند. امروز، روز تمرین بود؛ تمرین برای عملیاتی که به زودی قرار بود انجام بدهند.
نوجوان بسیجی ، چهره خاک آلود مرد را برانداز کرد و پرسید:«اخوی ! مال کدام گردانی؟ توی گردان ما هستی؟!»
مرد، نگاهش را از دشت، به روی او برگرداند لبخندی زد و گفت:«نه برادر!»
نوجوان بسیجی، از طرز جواب دادن مرد خنده اش گرفت. با لحنی بی اعتنا گفت: «می دانستم! تا به حال تو را ندیده بودم.»
و بعد خود را کنار خاکریز جابه جا کرد و گفت: «ببین! فکر کنم گردان ما شب عملیات جلوتر از همه باشد. تو هم بیا گردان ما!»
مرد، دوباره نگاهش را به سوی دشت کشید و چیزی نگفت.
بسیجی می خواست همچنان با مرد صحبت کند؛ پرسید: «شنیده ای که قرار است فرمانده لشکر بعد از تمرین، سخنرانی کند؟ تو او را تا به حال دیده ای؟!»
مردگفت: «بله!»
نوجوان گفت:«خوش به حالت ! من که تا به حال او را ندیده ام.
اما تعریفش را شنیده ام! خیلی دوست دارم که او را ببینم»
مرد، نگاهش را به روی او انداخت و سپس دوباره به دور دست ها چشم دوخت و آرام گفت: «او هم مثل همه بسیجی هاست؛ درست مثل آنها»
بسیجی نگاه تندی به او کرد. از گفته های مرد ناراحت شده بود. فکر کرد که او چقدر خود خواه است.
چطور ممکن است «حاج عباس» ، فرمانده لشکر، مثل او باشد.
نوجوان بسیجی در حالی که لحن صدایش اعتراض آمیز می نمود، گفت: «اصلاً می دانی حاج عباس کیست؟ هان…؟»
مرد چیزی نگفت؛ حتی نگاهش را هم برنگرداند. نوجوان بسیجی در حالی که رویش را به سوی دیگر برگردانده بود، با صدای بلندی گفت: «بعضی ها خیلی خود خواه هستند! خیلی بی معرفت هستند… من دائم آرزومی کنم که یک بار حاج عباس را ببینم، آن وقت تو می گویی که او هم مثل همه بسیجی هاست؟!»
نوجوان بسیجی ، یکباره از جا بلند شد. نگاهش به سمت ستونی از بسیجی ها بودکه آماده حرکت بودند. بی آنکه به مرد نگاه کند: گفت: «حالا بیا کمک کن تا این نوار فشنگ ها را ببندم…»
مرد به کمکش آمد . نوار فشنگ ها از دور کمر بسیجی باز شده بود. آن را از نو بستند.
نوجوان بسیجی سلاحش را برداشت. در حالی که نمی خواست نگاهی توی صورت مرد بیندازد، گفت: «حالا اگر دوست داشتی بیایی گردان ما، به من بگو، شاید توانستم کاری برایت انجام دهم...بعد سخنرانی حاج عباس، بیا پیش من…»
بسیجی ، این را گفت و به راه افتاد . مرد بلند گفت: «خداحافظ….»
نوجوان بسیجی رویش را برگرداند. مرد، دست تکان می داد.
نوجوان دوید و در میان جمع بسیجی ها ناپدید شد.
روی زمین صافی که دور تا دور آن را خاکریز گرفته بود، بسیجی ها جمع شده بودند. عده ای دیگر از بسیجی هااز میدان تمرین آمدند.
نوجوان بسیجی ، در میان جمع نشسته بود و به هر سو می نگریست . مرد را که دید، بلند گفت: «بیا اینجا»
مرد برگشت. نوجوان بسیجی دستهایش را برای او تکان داد. مرد، او راکه دید،خندید و گفت: «سلام!»
چند نفری همراه او بودند. چیزی به آنها گفت و آمد کنار نوجوان و بر روی زمین نشست.
نوجوان بسیجی گفت:«کجا بودی؟!هر چقدر دنبالت گشتم پیدایت نکردم.»
مرد گفت: «توی میدان تیر بودم.»
نوجوان بسیجی از خوشحالی نمی توانست در یک جا بنشیند و مرتب جابه جا می شد. از مرد پرسید: « پس چرا تا حالا حاج عباس برای سخنرانی نیامده؟»
مرد با خنده گفت: «تو از کجا می دانی نیامده؟ شاید او یکی از همین هایی که دراین جا هستند، باشد!»
نوجوان بسیجی خندید. نگاهی به مرد انداخت و گفت:« از تو خوشم می آید! خیلی ساده هستی! مرد حسابی! فرمانده لشکر را حتماً با اسکورت می آورند. تو دیگر کی هستی!؟»
مرد خندید و سرش را پایین انداخت.
همه آمدند . میدان پر شد از بسیجی هایی که به نظم بر روی زمین نشسته بودند. یکی جلو روی همه قرار گرفت و شروع به صحبت کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم . این آخرین تمرین قبل از عملیات بود که انجام دادیم. برادر«عباس کریمی» ، فرمانده لشکر،در میدان تمرین حضور داشتند و الان هم قرار است در مورد عملیات صحبت کنند. تا برادر کریمی برای سخنرانی تشریف بیاورند،همه صلوات بفرستید…
صدای صلوات بلند شد. نوجوان بسیجی نگاهش را به اطراف کشید.
مرد از کنار او بلند شد و به طرف جلو رفت. پسرک با ناراحتی زیر لب گفت: «این دیگر کیست؟! آبروی آدم را می برد حالا کجا راه افتاد برود!؟»
مرد که جلو روی همه قرار گرفت، صدایی هماهنگ از میان جمع به هوا برخاست:
- صلی علی محمد ،فرمانده لشکر حق خوش آمد.
نوجوان بسیجی حیران مانده بود. مرد شروع به صحبت کرد. نوجوان بسیجی احساس کرد در کوره ای از آتش است. صورتش داغ شده بود. هیچ صدایی را نمی شنید . نگاهش را به زمین دوخت. سخنرانی پایان یافت. جمع بسیجی ها به هم خورد. همه به دور فرمانده لشکر ریخته بودند و او را غرق در بوسه می ساختند، اما نوجوان بسیجی همان طور بر جای خود نشسته بود.
بلند شد،ایستاد و ناگاه به سوی جمع بسیجی ها شتافت. دیوانه وار جمع را شکافت و راهی به جلو باز کرد. سخت تقلا می کرد. شانه ها را می گرفت و خود را به جلو می کشید. خود را به حاج عباس رساند. لحظه ای نگاهشان در هم گره خورد. نوجوان بسیجی پیراهن حاج عباس را بادست گرفت و با صدایی بغض آلود بلند گفت:«خوب چی می شد اگر همان اول می گفتی من فرمانده لشکرم…»
دیگر نتوانست هیچ چیز بگوید. بغض مجالش نداد. خود را در آغوش حاج عباس انداخت و صورتش را در میان دست های فرمانده لشکر پنهان کرد.
| دل گفته های یک جانباز اعصاب و روان مردم چرا ما را فراموش کردند |
مدت هاست که از کوچکترین سرو صدا خیلی زود عصبانی می شوم و از فرم لباس پوشیدن مردم بخصوص بسیاری از خانمها در سطح شهر آنقدر حرص و غصه می خورم که دلم می خواهد آنها را تنبیه کنم!! آرایش پسرها زنانه شده! زیر ابروها را بر می دارند. اصلا همه مردم بفکر راحتی و نشستن و خوردن و پول شده اند! ماشین های گران قیمت از سر و کول هم بالا می روند! مد و مد بازی، خارجی صحبت کردن، میزان فهم و شعور مردم شده است، کیسه های زباله را که نگاه می کنی پر از برنج و مواد غذایی است که مایحتاج چند روز یک خانواده مستاجر چهار نفره است!!!بی حیایی در رفتار مردم نشانه زرنگی و فهم بالای آنها ست و ارزش شده است. گوش هام مرتب صدای زنگ یا وزوزمثل: صدای حرکت گلوله توپخانه را می ده! نمی توانم آرام یک گوشه بنشینم، بی قرارم ! نه طاقت نشستن دارم، نه حال ایستادن! می خوام برم ولی چند قدم که می رم برمی گردم ببنیم کجا بودم؟ خیلی میل به سیگار دارم. فرقی نمی کنه چی باشه!حتی ته سیگار. نمی دونم چرا کسی من را نمی بیند. دیگر کسی یادی از من و دوستانم نمی کند. مگر جنگ نظامی که تمام شود دشمن تسلیم شده؟ اگر این حرف راست باشد پس ماهواره ها چرا تعطیل نشده اند.
![]() خیلی از شب ها،از صدای خودم دوباره بیدار می شوم. یعنی همه را بیدار می کنم، خیس آبم، دست ها یا سرم خیلی درد می کند، بعدها می فهمم که یا به چیزی خوردم یا به کسی آسیب زدم، بیچاره همسرم، خیلی آهسته گریه می کند، خیلی تلاش می کنم ناراحت یا اذیت نشوم، به کسی گیر ندهم!! میگوید خیلی دوستم دارد، واقعا راست می گوید. مرتب با بچه ها دعوا و مرافعه می کند، دائم به آنها می گوید، باباتون مرده، خیلی با غیرته، مردم باید قدر امثال آنرا بیشتر بدانند. خلاصه خیلی به آنها می گوید انتظاری یا پولی از من نخواهند. ولی بچه ها نمی فهمند مادرشان چه می گوید.
استخوان هایم درد می کند. خیلی از وقت ها بچه ها را می بینم که روبرویم تکه تکه می شوند و خون و گوشت و استخوان هایشان وروی صورت و بدنم پاشیده می شود و باز احساس می کنم و نه یک دفعه بلکه هزاران دفعه. گناه من وآنها چه بود. بچه ها وقتی به جبهه ها می آمدند، بسیاریشان زن و بچه مریض و گرفتاری های زیادی داشتند، ولی نمی توانستند پیش زن و بچه هایشام بمانند یا دنبال کرایه های عقب افتاده خود باشند چرا؟ مگر خودت یادت نمی آید؟ اصلا خودت کجا بودی؟ ! خیلی حیف هست ، مردم یادشان رفته ما چه کار کردیم! خیلی ها هدف هواپیماهایی می شدند که شهرها را بمباران می کرد، ضد هوایی هایی که شلیک می کرد و مسابقه رفتن به زیر زمین ها و به پناهگاه های خارج از شهر و... نمی دانم!!!و خیلی هاشان از مملکت فرار می کردند. اما ما آقا(امام خمینی«ره») را دوست داشتیم چراکه حرف و کلام خدا را می زد و ما می رفتیم به دنبال بی غیرت هایی که شب و روز به دنبال بی غیرت کردن مردم ما بودند و این به یک روز و یک ماه نکشید بلکه 8 سال به طول انجامید و ما جنگیدیم.آنها خیلی بودند ، حدود 30 الی 40 کشور نامرد را بیرون کردیم و یک وجب خاک را هم به آنها ندادیم ولی مردم چرا ما را فراموش کردند...
|
بابا چرا اشک
بابا تو

دردو دل دختر شهید محمد ناصر ناصری ...
بابا جان باز سلام، ُای پدر جان منم زهرایت دختر کوچک تو ای امید من و ....
به خدا این صدمین نامه بود.از چه رویی جوابم ندهی؟یاد داری دم رفتن تو ....
به خدا خسته شدمُ به خدا قلب من آزرده شده...من و داداش رضا...جان زهرا (س) برگرد...
آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و دین بود .کربلا بود و هزاران عاشق...
همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودن ، حرف یکرنگی بود....ظاهر و باطن افراز ز هم فرق نداشت...
همه خواهر ها زیر چادر بودن...جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد...
حرف ایمان بود و حرف از تقوا بود...
اما امروز پدر درد و دل بسیار است...
همه آنچه به من میگفتی رنگ دیگر دارد یا بسی کمرنگ است...
من که میترسم تنها به خیابان برومُ مادرم می ترسد...
او به من میگوید:
در خیابان خطر است بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست، مویشان بیرون است ،همه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است راهشان پیدا نیست...
خط کج گشته هنر بی هنر ها همگی خوب وهنرمند شدند...
در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالیست یا اگر هست از آن بو ی ریا می آید...
نام های شهدا از روی اماکن بر میدارن...یا نه بهتر گویم بر روی اشک یتیمان شهید جنگ شادی دارن...
سرقت مال عمومی هنر است ...حرف از آزادیست...حرف از رابطه با آمریکاست...
حضرت خامنه ای هم میگفت :
دخترم غصه نخور پدرت خندان است، دوستت میدارم تو اگر گریه کنی پدرت هم بخدا میگرید، همه شب لحظه خواب پدرت می آید دست بر روی سرت میکشد ، من از آن لحظه دگر شادوخوشحال شدم ...
از خدا می خواهم تا که جان در تنم هست تا توانی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود چهره زیبایش چون جمال مه توشاد و پر خنده بود...
من به تو قول دهم که دگر از این پس این همه اشک نریزم بابا...
تو فقط ای پدرم از خدایت بخواه که منو مادرو این امت اسلامی مان همگی چون تو پدر راهمان راه شهیدان باشد ...
همگی چون تو پدرراهمان راه شهیدان باشد...دائما بر سرما سایه رهبر و قرآن باشد...
پدرم خندان باش...


خیراً 4 هزار نفر از روحانیون وهابی تحت عنوان «طرح هجرت» وارد ایران شده است.بنابراین گزارش، این افراد که در چچن آموزش دینی و چریکی دیده اند، فعالیت هی تبلیغی خود را در روستاها آغاز کرده اند.
دولت عربستان در ادامه اقدامات ضدشیعی و ضد ایرانی خود با هماهنگی کشورهایی چون آمریکا و انگلیس، اقدام به بسیج چریک های وهابی در ایران کرده است.
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از انتخاب ، اخیراً 4 هزار نفر از روحانیون وهابی تحت عنوان «طرح هجرت» وارد ایران شده است.
بنابراین گزارش، این افراد که در چچن آموزش دینی و چریکی دیده اند، فعالیت های تبلیغی خود را در روستاها آغاز کرده اند.
این گروه برای بیست هزار پایگاه تبلیغی روستایی برنامه ریزی کرده و وسایلی چون دوربین و برخی وسال جاسوسی دراختیار دارند.
به گزارش خبرنگار خبرگزاری انتخاب، اقدمات ضدشیعی دولت عربستان پس از آن علیه ایران قوت گرفته که شنیده شده ملک عبدالله پادشاه این کشور بودجه ای هنگفت برای این اقدامات ضد ایرانی قرار داده است.
پدر تو خورشيد وجودم معناي زندگي ام ويگانه شمع محفل تنهايي ام بودي.
هنگامي که براي اولين بار لب به سخن گشودم نام تو را زمزمه کردم بابا،اما افسوس که تو در کنارم نبودي تا واژه بابا معني بگيرد. هنگامي تو مي خنديدي دنيا برايم زيباترين چيزي بود که احساس مي کردم.لبخندهايي سرشار از عشق و احساس که مرا در درياي مهرباني هايت غرق مي نمود.
هيچ گاه فراموش نمي کنم هنگامي که گلواژه اذان بر لبان موذن شکل مي گرفت به سوي حوض حياط خانمان مي رفتي و با آب آن وضو مي ساختي و من با دستهاي کوچکم سجاده عبادتت را پهن مي کردم،تا تو بيايي و من مشتاقانه در کنار تو بايستم و از تو ذکر معبودت را تقليد کنم و در آخر به وضوح مي ديدم که چگونه بانواي يارب،يارب مي گرستي واز معبودت عاجزانه شهادت خود را درخواست مي کردي و من در دل خود مي گفتم:خدايا خواسته پدرم را اجابت کن فارغ از اينکه من نمي دانستم که اگر خداي بابا درخواست او را اجابت کند،براي هميشه از کنارم خواهد رفت ومن ديگرمحبت او را در زندگي نخواهم داشت.تاهر وقت دلم گرفت به اميد آمدنت بنشينم تا تو بيايي و من با تو درد و دل کنم و تو به من بگويي:٫فرزندم عزيزبابا بايد در مقابل مشکلات مثل کوهي استوار بود و توکل به خدا داشت.و باحرفهاي دل نشينت به من آرامش بدهي.پدرم من خوشحالم که تو به آروزي خود رسيدي اگر چه مرا تنها گذاشتي وپيش او رفتي.بعد از تو پدر، برايم واژه غريبي است که هر گاه مي شنوم ساعت ها در مورد آن فکر ميکنم، پدرو محبت پدري چگونه مي تواند باشد که من از آن بي نصيب مانده ام.
پدرم هر سال با آمدن هفته وماه که گراميداشت ياد تو و همرزمانت مي باشد.خاطرات تو زنده مي شود به خودم افتخار مي کنم که فرزند تو هستم زيرا براي دين و عقايدت و ميهنت از جان گران بهايت گذشتي که بالاترين ارزش در نزد همگان است. پدر فداکارم تو رايحه ايمان بودي و الفباي مهرباني و صداقت.
چشمانت تشعشع نور الهي بود و دستانت گهواره دعا. پدرعزيزم هم اکنون اين فرزند کوچک توست که دارد از تو سخن مي گويد.من در اين دنياي فاني از داشتن پدر محروم بودم اما اميدوارم که در آن جهان ابدي تو در کنارم باشي و من لحظه اي از تو دور نباشم
انشالله یا منور نور
پدر تو خورشيد وجودم معناي زندگي ام ويگانه شمع محفل تنهايي ام بودي.
هنگامي که براي اولين بار لب به سخن گشودم نام تو را زمزمه کردم بابا،اما افسوس که تو در کنارم نبودي تا واژه بابا معني بگيرد. هنگامي تو مي خنديدي دنيا برايم زيباترين چيزي بود که احساس مي کردم.لبخندهايي سرشار از عشق و احساس که مرا در درياي مهرباني هايت غرق مي نمود.
هيچ گاه فراموش نمي کنم هنگامي که گلواژه اذان بر لبان موذن شکل مي گرفت به سوي حوض حياط خانمان مي رفتي و با آب آن وضو مي ساختي و من با دستهاي کوچکم سجاده عبادتت را پهن مي کردم،تا تو بيايي و من مشتاقانه در کنار تو بايستم و از تو ذکر معبودت را تقليد کنم و در آخر به وضوح مي ديدم که چگونه بانواي يارب،يارب مي گرستي واز معبودت عاجزانه شهادت خود را درخواست مي کردي و من در دل خود مي گفتم:خدايا خواسته پدرم را اجابت کن فارغ از اينکه من نمي دانستم که اگر خداي بابا درخواست او را اجابت کند،براي هميشه از کنارم خواهد رفت ومن ديگرمحبت او را در زندگي نخواهم داشت.تاهر وقت دلم گرفت به اميد آمدنت بنشينم تا تو بيايي و من با تو درد و دل کنم و تو به من بگويي:٫فرزندم عزيزبابا بايد در مقابل مشکلات مثل کوهي استوار بود و توکل به خدا داشت.و باحرفهاي دل نشينت به من آرامش بدهي.پدرم من خوشحالم که تو به آروزي خود رسيدي اگر چه مرا تنها گذاشتي وپيش او رفتي.بعد از تو پدر، برايم واژه غريبي است که هر گاه مي شنوم ساعت ها در مورد آن فکر ميکنم، پدرو محبت پدري چگونه مي تواند باشد که من از آن بي نصيب مانده ام.
پدرم هر سال با آمدن هفته وماه که گراميداشت ياد تو و همرزمانت مي باشد.خاطرات تو زنده مي شود به خودم افتخار مي کنم که فرزند تو هستم زيرا براي دين و عقايدت و ميهنت از جان گران بهايت گذشتي که بالاترين ارزش در نزد همگان است. پدر فداکارم تو رايحه ايمان بودي و الفباي مهرباني و صداقت.
چشمانت تشعشع نور الهي بود و دستانت گهواره دعا. پدرعزيزم هم اکنون اين فرزند کوچک توست که دارد از تو سخن مي گويد.من در اين دنياي فاني از داشتن پدر محروم بودم اما اميدوارم که در آن جهان ابدي تو در کنارم باشي و من لحظه اي از تو دور نباشم
انشالله یا منور نور
آهنگ و تم و تصاویر متحرک و ثابت ویژه محرم ۱۳۸۷
لود زنگ های موبایل با حجم ۲/۲ مگا بایت
دانلود عکس های پشت زمینه موبایل با حجم ۸۷۳ کیلو بایت
درد زنده شهید
گر چه با كپسول اكسیژن مجابت كرده اند
همسرم می گفت دكترها جوابت كرده اند
مرگ تدریجی است این دردی كه داری می كشی
منتها با قرص های خواب خوابت كرده اند
خواب می بینی كه در « شلمچه » و « جزیره مجنونی »
خواب می بینی كه بر آتش كبابت كرده اند
خواب می بینی می آید بوی ترش سیب كال
پس برای آزمایش انتخابت كرده اند
خواب می بینی كه مسئولان بنیاد شهید
بر دروازه های شهر قابت كرده اند
از خدا می خواستی محشور باشی با حسین (ع)
خواب می بینی دعایت را اجابت كرده اند
شلمچه كه از شهدایت چیزی نماند !
یا پلی هستی كه مثل سرپل خرابت كرده اند
خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای
باد خاكی با كدامین آتش آبت كرده اند ؟
با كدامین آتش ای شمعی كه در خود سوختی
قطره قطره در وجود خود مذابت كرده اند ؟
می پری از خواب و می بینی شهید زنده ای
یاد اون شب افتادم که تو ی بیمارستان بودم خودم یادم نیست پرستار دادگر میگفت عین مار درد داشتم
حال گذشت
فقط اون خواب بیهوشی اون موقع خوب شد
که خانمه بزرگواری بهم شیر داد
دردم رفت تا حالا بهوش بی هوشم
مواد مندن بامن شمیایی ماند من هم ماندم بدون دوستام
خدا بمن توی این تنهایی صبر بده