سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ | ۷:۲۱ ب.ظ | احمد ربانی مقدم -
پیشگام
میرزا حسین خلیلى تهرانى یكى از رهبران سه گانه، از نقش آفرینان نهضت مشروطه و از فقیهان آزادى خواه در ایران بود. وى بعد از میرزاى شیرازى از مراجع تقلید پرآوازه و بزرگ جهان تشیّع و از مُدّرسان كم نظیر حوزه علمیه نجف بود. متأسفانه چنان كه مناسب شأن اوست به ابعاد علمى و نقش وى در شكل گیرى نهضت مشروطه اشاره نشده است. ما در این نوشتار به گوشه اى از زندگى این عالم فرزانه خواهیم پرداخت.
از تولّد تا تدریس
خانه علم و تقواى حاج میرزا خلیلى، پزشك نامدار شیعه در محلّه قدیمى «العماره» نجف اشرف در سال (1230 هـ .ق.) شاهد ولادت نوزادى از تبار عاشقان ولایت و امامت بود. حاج میرزا خلیل فرزند خود را «حسین» نام نهاد تا در آینده از پیروان واقعى آن امام همام قرار گیرد. حسین در دامان پرمهر پدر ارجمند و برادر بزرگوار خود حاجى مولى على ـ كه هر دو در علم و زهد و تقوا زبانزد بودند ـ پرورش یافت. وى علوم مقدّماتى را نزد پدر و برادر بزرگوارش، حاجى ملاّ على، و دروس سطح حوزوى را در محضر استادان زمان خود به پایان رسانید و پس از فراغت از سطح، در درس خارج دانشمندان و استادان عصر خود حاضر گردید و از محضر آنان بهره مند شد. میرزا حسین با استفاده شبانه روزى و سعى و كوشش در راه تحصیل علم و عمل، در اندك مدّتى به درجه والاى اجتهاد نایل آمد و یكى از استوانه هاى علمى زمان خود گردید.([1])
پدر
پدر شیخ حسین خلیلى میرزا خلیل فرزند على رازى تهرانى نجفى معروف به «ابو اطبّا» است كه در سال (1180 هـ .ق.) در تهران متولّد شده است. وى درس هاى مقدّماتى علوم دینى و طب قدیم را در زادگاه خود فراگرفت و پس از مدّتى به درمان بیماران به خصوص درمان طلاّب علوم دینى روى آورد. او در طبابت به چنان شهرت و مهارتى رسید كه در نزد مردم به (طبیب مرده زنده كن) شهرت یافت. میرزا خلیل در بین خاندان خلیل اوّلین كسى است كه راهىِ عتبات عالیات عراق گردید. وى در كاظمین و كربلا به طبابت پرداخت و در نجف اشرف اقامت گزید و از مجلس درس استادانى چون میرزاى قمى صاحب «قوانین الاصول» سیّد على طباطبایى، معروف به «صاحب ریاض» و شیخ جعفر كاشف الغطاء بهره برد و به دریافت اجازه روایت و اجتهاد نایل گردید. وى علاقه شدیدى به عالمان و مجتهدان و مداواى آن ها داشت. میرزا خلیل یكى از مردان صالح خدا بود و در فقه، فقیه و در ادبیات، ادیبى گران مایه و در طب، افلاطون زمان و پزشكى نامدار به حساب مى آمد. از وى كراماتى نیز در رابطه با طبابت به ظهور رسیده است.
این عالم فقید در زمان خود از نامدارترین پزشكان ایران و عراق بود و با عالمان بزرگ شیعه همچون شیخ جعفر كاشف الغطاء، سیّد محسن اعرجى، سیّد اسدالله كاظمینى و سیّد محمّد مجاهد، دوستى نزدیكى داشت و در نزد آن ها از قرب و منزلت بالایى برخوردار بودحتّى در اواخرعمر مى خواست از پذیرش بیماران امتناع كند، ولى به سفارش و دستور دانشوران بزرگ زمان خود مثل صاحب جواهر و دیگران بر بالین بیماران حاضر مى شد.
سرانجام این طبیب نامدار و دانشمند، جدّ خاندان مشهور خلیلى در سال (1280 هـ .ق.) در نجف وفات یافت و در محله العماره نجف در منزل خود به خاك سپرده شد. از وى پنج پسر به جاى ماند كه سه نفر آن ها همانند پدر در طب مهارت كامل داشتند كه عبارتند از: میرزا محمّد، مشهور به فخر الاطباء (متوفّاى 1283 هـ .ق.)، میرزا حسن (1238 ـ 1308 هـ .ق.) و میرزا باقر (1247 ـ 1317 هـ .ق.) و دو تن دیگر به نام هاى شیخ على خلیلى و شیخ حسین خلیلى تهرانى كه از عالمان بزرگ عالم تشیّع هستند.([2])
كرامات پدر
براى آشنایى بیشتر با مقام معنوى و علمى پدر شیخ حسین، خوب است به چند داستان از زندگى وى اشاره شود:
مستجاب الدّعوه
در رابطه با این مرد صالح نقل شده كه دعا كرده بود: «خدایا هیچ یك از فرزندان مرا از اطرافیان سلاطین قرار نده و به دربار شاهان دست نیابند و اگر از اطرافیان سلاطین شدند، قبض روحشان بفرما. آورده اند كه فرزند وى میرزا محمّد مشهور به «فخر الاطباء» چون در تهران از پزشكان حاذق به شمار مى آمدفتحعلى شاه قاجار از وى درخواست كرد كه از طبیبان دربار شود. امّا گفته شده كه به فلج مبتلا شد و قبل از آن كه در دربار خدمتى كرده باشد دار فانى را وداع گفت.([3])
عمر دوباره
حاجى نورى در «كلمه طیّبه» نقل كرده است كـه:
میرزا خلیل در كربلا به یك زن علویه هندى كه به مرض خوره مبتلا شده بود خدمتى كرد و او را به صورت رایگان معالجه نمود. بعد از آن حاجى میرزا خلیل در عالم رؤیا دید كه بیش از ده روز زنده نخواهد ماند. حاجى پس از بیدار شدن مریض شد و روز به روز مرضش شدّت یافت. همان زن كه حاجى او را معالجه كرده بود از وى پرستارى مى كرد تا آن كه آخرین روزیعنى روز دهم فرا رسید. خود حاجى گفت كه: ناخودآگاه خودم را دیدم كه از عالمى به عالم دیگر منتقل شده ام، از آن هایى كه دور من جمع بودند كسى را نمى دیدم. در آن عالم ناگاه دیوار خانه را دیدم كه شكافته شده و دو نفر از آن بیرون آمدند كه به شدّت وحشتناك بودند. یكى از آن ها بالاى سر من و دیگرى در زیر پاى من نشستند. آن ها بدنم را لمس نكردندامّا طورى بود كه احساس مى كردم رگهایم به آن ها متّصل شده است. به نحوى كه از وصف كردن آن عاجزم تا جایى كه احساس كردم جانم به حلقوم رسیده است. در این حال باز دیوار شكافته شد و مردى بیرون آمد و به آن دو نفر گفت: او را رها كنید! همانا حسین بن على(علیه السلام) او را نزد خداوند شفاعت كرده است تا به دنیا بازگردد. پس آن دو برخاستند و رفتند. من به عالم اوّل برگشتم و افرادى را كه در اطرافم بودند دیدم كه در فكر تهیه اسباب كفن و دفن من هستند. چشمم را باز كردم. كسانى كه اطرافم بودند خوشحال شدند. ناگهان آن زن علویه وارد شد و گفت: من شفاى حاجى میرزا خلیل را به شما مژده مى دهم چون كه جدّم حسین(علیه السلام) او را نزد خداوند شفاعت كرده است. پس ماجراى رفتن خود به حرم مطهّر امام حسین(علیه السلام) را برایمان بازگو كرد و گفت كه: در آن جا با تضرّع و زارى براى شفاى حاجى به حضرت توسّل نمودم و در آن حال به خواب رفتم. آن حضرت را در عالم رؤیا دیدم. امام به من فرمود: عمر حاجى به پایان رسیده است. من عرض كردم: اى آقاى من! من نمى دانم! من از شما شفاى حاجى را مى خواهم. در این حال حضرت براى شفاى حاجى دعا نمود و بعد به من فرمود: به تو مژده مى دهم كه خداوند دعاى مرا اجابت نموده است.
در زمان وقوع حادثه حاجى حدود 27 سال داشت. وى نزدیك به نود سال عمر نمود. نقل شده است كه حاجى همیشه مى گفت: وجود من و اولادم همه از بركت دعاى آن زن علویه است.([4])
یك قرص نان
از حاجى میرزا خلیل نقل شده كه من در علم طب چندان درس نخوانده بودم. همه این مهارت و بصیرت از بركت دادن یك قرص نان بود و داستان آن بدین صورت بود كه من در ایّام جوانى به قصد زیارت كریمه اهل بیت حضرت معصومه(علیها السلام) به قم مشرف شدم. در آن زمان در شهر قم و در شهرهاى دیگر ایران گرانى سختى به وجود آمده بود به طورى كه نان به زحمت به دست مى آمد و این وضعیت نتیجه جنگ بین دولت ایران و روس بود. علّتش هم این بود كه اسیران زیادى از زن و مرد، بزرگ و كوچك وارد كشور و در شهرهاى مختلف متفرق شده بودند. من در یكى از حجره هاى دارالشّفاء ـ كه عمارتى است در زیر مدرسه متّصل به صحن شریف و در آن حجراتى بود كه افراد غریب در آن جا منزل مى كردند ـ منزل كرده بودم. روزى به بازار رفتم و با رنج فراوان نانى بدست آوردم. در بین راه به زنى از اسیران نصارا رسیدم كه طفلى در بغل داشت و از گرسنگى صورتش زرد شده بود. همین كه او نان را در دست من دید گفت: شما مسلمانان رحم ندارید! خلق را اسیر مى گیرید و گرسنه نگه مى دارید! من دلم به حالش سوخت و نانى را كه در دست داشتم به او دادم. یك شبانه روز را با گرسنگى سپرى كردم. تنها در منزل نشسته بودم كه ناگهان مردى داخل حجره شد و گفت: بى بىِ من از درد رنج مى برد و بى طاقت افتاده، اگر دكترى سراغ دارى به من بگو تا علاجش را بپرسم؟ یك دفعه به او گفتم: فلان چیز خوب است. او گمان كرد من پزشك هستم. بنابراین فوراً برگشت و دارویى را كه من گفته بودم به مریض خوراند و در كمال تعجّب مریض فوراً خوب شد.
بعد از این قضیه او با جمعى سراغم آمدند و از من تشكر كردند. خبر معالجه من منتشر شد و از هر جا ]براى معالجه[ به من هجوم آوردند. من با مراجعه به كتاب هاى طب قدیم به تهران مراجعه كردم و در اندك زمانى معروف و مشهور شدم و اسمم در زمره استادان طب ثبت شد و همه این قضایا در اثر ایثار یك قرص نان بود.([5])
راه كربلا
محدّث نورى از ملاّ على فرزند میرزا خلیل تهرانى نقل كرده:
زمانى كه هنوز ازدواج نكرده بودم و در تهران اقامت داشتم مردى خوش صورت كه لباس سفید پوشیده بود را در خواب دیدم. او به من گفت: اگر قصد زیارت امام حسین(علیه السلام)را دارى عجله كن كه پس از دو ماه، راه كربلا مسدود خواهد شدبه طورى كه هیچ رفت و آمدى نخواهد شد. بیدار شدم و خودم را آماده رفتن به زیارت نمودم. تاریخ خواب را ثبت كردم. وقتى در كربلا بودم تاریخ سپرى شد و راه مسدود گردید.([6])