یادم هست اولین باری که به من حقوق دادند، گفتند برو اداره مالی. من نمیدانستم قصه از چه قرار است؟ رفتم و پرسیدم: «آقا! با من کاری داشتید؟» پرسیدند: «چند ماه است جبهه هستی؟» گفتم: «شش ماه» پرسیدند «حقوق گرفتی؟» گفتم: «نه، مگر باید حقوق بگیرم؟» هر بار که میخواستیم برویم جبهه، پدرمان 200 تومان میگذاشت توی جیبمان و بلند میشدیم و میآمدیم. خدا را شکر پوتین را هم خودمان خریدیم و شلوار و لباس را هم خودمان. فکر میکردم مگر برای جنگیدن باید حقوق گرفت؟ گفتند: «آره!» دیدم پول گذاشتند جلوی من. گفتم: «اینها چیست؟» گفتند: «حقوق شش ماه، از قرار برجی 2400 تومان!» حیرت کردم. بیست تا صندوق هم آنجا گذاشته بودند: کمک به جبهه فلسطین، کمک به... ما غشغش خندیدیم و پولها را انداختیم در صندوقها. طرف گفت: «آقا! چه کار میکنی؟ تا تهران میخواهی بروی، لااقل یک مقدار بردار برای خودت». گفتم: «این بسته چقدر است؟» گفت مثلاً هزار تومان، گفتم: «باشد، این را میبرم.» همه را ریختم توی آن صندوقها و غشغش خندیدم. یعنی برایمان خندهدار بود و میگفتیم اینها را ببین! ما داریم میجنگیم، پول هم به ما میدهند، چون فکر میکردیم باید پول هم بدهیم و بجنگیم. میگفتیم نکند بعد از شش ماه بگویند 2000 تومان بده! و ما که نداریم بدهیم، این را چه کار کنیم؟ بحث ما این بود که اگر به ما گفتند حالا که جنگیدی، باید پول فشنگهایی را هم که مصرف کردی بدهی، چه خاکی بر سرمان کنیم! ما با این نگاه رفتیم جنگ.
این نگاه ادامه داشت تا مثلاً در سال 67 که یکسری تغییراتی در جبهه شد. حسن باقری بعد از فتحالمبین و خرمشهر میگوید: «برادر! غرور برمان داشته دیگر حالا میگوییم میزنیم میرویم جلو.» توی والفجر مقدماتی من خودم بلدچی بودم. توی هیچ عملیاتی اینقدر نیرو جمع نکرده بودیم، یک میلیون و صدهزار نفر در جبههها جمع شده بودند. طوری شد که سپاه محمد رسولالله(ص) شد سپاه 11 قدر، یعنی سپاه محمد رسولالله(ص) یکی از لشکرهایش شده بود، اما کل عملیاتی که انجام دادیم، آزاد کردن یک تپه بود! عملیاتی هم بود که یک گردان بیشتر نبودیم و تا جاده فلان هم رفتیم.
تلویزیون رابط بین آن طرف و این طرف بود. دستکم یکی از رابطها بود و میتوانست رابط خوبی هم باشد و آنچه را که در جنگ میگذرد، منتقل کند. لویزیون در همان زمان سریال اشک تمساح را میسازد که امام میپرسد یعنی چه؟ این چه آرایشی است که زنها میکنند؟ تیتراژ را هم میخواند که گریمور سریال مرد است و به هاشمی میگوید: «آقا! گریمور زن بگذارید. مثل اینکه گریمور سریال مرد است» نگاه کنید امام چقدر ریز به قصه نگاه میکند.
اولین باری که من به جنگ رفتم، 25 یا 26 اسفند 59 بود و آخر خرداد برگشتم تهران. جوان بودم و ریش و سبیل هم نداشتم. آمدم نشستم نبش میدان، روبروی یک کفاشی. صبح زود حدود ساعت شش بود. به مردم نگاه میکردم و زار میزدم. یکی میآمد میپرسید: «آقا! گم شدی؟» یکی میپرسید: «آقا! پول نداری؟» داشتم فکر میکردم آن طرف چه خبر است، این طرف چه خبر؟ هنوز بیحجابی بود. فکر میکردم آقا! آنها دارند آن طرف چه کار میکنند، این طرف چه خبر است!مانده بودم چرا همگی میدوند و نه پیرمرد حالیشان است، نه پیرزن. به فکر هیچ چیز نیستند جز اینکه همدیگر را هل بدهند و بزنند کنار و خودشان زودتر سوار اتوبوس و تاکسی شوند.
2020 
معماری