
چیزی نمیگویی ولی میفهمم، آری!
مسمومیت خون تو را در شیشه کرده
جز آههای بیثمر چیزی ندارند
میخواهی آسوده شوی ـ حرف تو این است ـ
این سالها انگار پاییزی ندارند
این سرفهها یادآور یک عمر درد است
دردی که در عمق وجودت ریشه کرده
چیزی نمیگویی ولی میفهمم، آری!
مسمومیت خون تو را در شیشه کرده
حتی نفس با تو سر یاری ندارد
با این همه از هیچ کس شکوه نداری
بر عکس هر ابری که میخواهد ببارد
ترجیح دادی بیصدا، نمنم بباری
امشب دوباره خاطراتت جان گرفته
یک چفیه و تسبیح و عکس یادگاری
باید تو را توصیف کرد اینگونه: «شاید
شمعی که سرگرم است با شبزندهداری»
فریاد تو با موجهای کرخه رقصید
در عمق جان راین هم حتی اثر کرد
چیزی بگو حرفی بزن همراه بغضت
باید جهان را از شکوهت با خبر کرد
معماری